





بالاخره بعد از مدتها بالا و پائين كردن لينكها و جابجايي و حذف و اضافه كردنشان، به يك لينك ثابت رسيدم كه اگر فيلترشكني پيدا كنم، سيستم "بلاگ رولينگاش" را هم راه مياندازم. [مسعودخان برجيان اگر اين پست را ميخواني، به دادم برس!]
بيست وبلاگ را كه هر روز ميخوانم و بهشان سر ميزنم، انتخاب كردم. البته اين طور نيست كه به غير از اينها به وبلاگ ديگري سر نميزنم. اما اينها را وبلاگهاي "منتخب" ميدانم كه حرف براي گفتن دارند و خودم به شخصه از مطالبشان ياد ميگيرم و آرزو دارم روزي مثل اينان بنويسم.
راستش در انتخابهايم، هم وزن مطالب را مد نظر قرار دادم و هم اخلاق را. به عنوان مثال وبلاگ سيبستان كه هر پستاش آموزنده است برايم و همچنين دوستان ديگر كه لينكشان را آوردهام. مزخرف در اين وبلاگها نيست؛ فخر فروشي نيست؛ حسادت و عقدهگشايي نيست و خيلي عوامل اخلاقي ديگر كه در بعضي از وبلاگها متاسفانه ديده ميشود و جالب اينكه وبلاگهاي پرخوانندهاي هم هستند. در بعضي از وبلاگها متاسفانه شاهد هستم كه طرف هر مزخرفي كه بخواهد ميگويد و به اين و آن ميزند و سپس خدا را بنده هم نيست و عالم را به [...] مباركش هم نميگيرد. خب چه احترامي بايد به اين جور آدمها گذاشت. رفيق بودهاند كه بودند! از اين به بعد رفاقت را كنار ميگذارم. خيلي راحت كنار ميگذارم اين جور آدمها را. به نظرم مهم اين است كه آدم در تمام زندگياش سعي كند پاكيزه باشد، حتي در وبلاگش.
البته سوءتفاهم پيش نيايد كه چون تنها تعداد معدودي از وبلاگها در ستون لينكم وجود دارد، پس مابقي وبلاگها در دسته ديگر قرار ميگيرند؛ خير! اين طور نيست. اولا انتخاب دسته اول نظر شخصي من است؛ دوما دسته "عوضي نويسان اينترنتي" كه نام بردم خيلي كم هستند و تعداد بيشماري [حدود هشتاد درصد] از وبلاگها در دسته سوم طبقهبندي شخصيام قرار ميگيرند كه از طريق لينك دوستان و سايتهاي معروف، به مطالب منتخبشان سر ميزنم.
شاگردان و همكاران
طبيعت روستاي تكيه، محل دفن استاد مميز
برادر ديگر استاد كه خيلي مظلومانه بالاي قبر خالي برادرش ايستاده بود
مو سفيدان گرافيك از اسداللهي تا فرهادي و حقيقي و...[استاد احصايي هم آمده بود كه در اين تصوير نيست. استاد حقيقي هم در اين تصوير نيست راستي چرا موسوي امين و رخشان نبودند؟!!!]
وداع با خانه
چه كسي پيش او رفته است و كارش را نشانش داده و فحشي نخورده است؟ من سراغ ندارم. عادتمان شده بود كه از استاد بترسيم اما فحشهايش را جدي نميگرفتيم. وقتي ميگفت فلان فلان شده اين نقطه سر جايش نيست. خب سر جايش نبود؛ درست ميگفت. ميدانستيم كه ناسزاها از سر دلسوزيست. عجب زبان تندي داشت اين مرد. رك همه چي را ميگفت. تعريف بيجا نميكرد و كار بد را راحت كنار ميگذاشت. اصلا نوميدت ميكرد. شاگرد متملق نميخواست. نوچه هم نميخواست. ديگر همه شاگردان عادت كرده بودند به پرتاب كار از پنجرهاي. وقتي ساختمان دانشگاه را ميديديم كه از يكي از پنجرههايش تكههاي كاغذ سرازير شده، ميفهميديم كه استاد كلاس دارد و كار شاگردي را خط زده است.
اما در پس اين تنديها درس بود؛ تجربه بود؛ كسب گوشهاي از درياي تجربه. من هميشه از او ميترسيدم. ميترسيدم مرا از كار نااميد كند. اما نكرد. از ترس و فاصله من خندهاش ميگرفت. ضعيفكشي نميكرد. هيچگاه كارم را تائيد نكرد اما هيچ وقت هم زخم عميق نگذاشت. ولي امروز ميگويم كه اي كاش پر رو بودم. اي كاش جور ديگر بودم و فحش خورم زياد ميشد. آن وقت از اين كه هستم خيلي بيشتر بودم. سوادم مقبول بود. راضي بودم. از تجربه هايش بيشتر مي آموختم.اما خب قبلا هم گفتهام، خصلت ديرينه و بچگيام مانع از آن ميشد كه به او نزديك شوم. امروز حيفم ميآيد كه چرا آن زمان كه بايد ميآموختم، آن طور كه بايد، نياموختم.
ميخواهم بر سر مزارش بروم. مطمئنم بالاي قبرش كه رسيدم، باز هم با ترس خواهم گفت: "استاد! اجازه هست؟"
حرفهاي مميز[ببينيد چقدر اين مرد صريح بود]
پايان يک دوران[اين مطلب را هم بخوانيد]
آقا مرتضي سلام! اسبت كجاست؟ -استاد يونس شكرخواه
حرفهاي امروز رفسنجاني در نماز جمعه معقول بود. چه خوب كه يكي از پايههاي انقلاب به يك اعتدال نسبي دارد ميرسد. او چندين بار در صحبتهايش از كلمه "تعقل" استفاده كرد و فكر ميكنم در داخل منظورش با تيم رئيس جمهور بود كه توصيه كرد در رابطه با پرونده هستهاي از دورانديشي خارج نشوند و موضعگيريهاي تند و افراطي نگيرند. رفسنجاني خوب ميداند كه امروز انقلابش در خطر است. البته بيست و چند سال حكومتدارياش، او را پخته است و فهميده كه دنيا دست كيست و ديگر امروز جاي دادن شعارهاي تند نيست.
ببينيد او درباره مسئله هستهاي در نماز جمعه امروز چه گفته است:
"توصيهي ما اين است كه از شاخ ماجراجويي پايين بيايند[منظور غرب است] و به سمت همكاري پيش بروند. ما آمادهي همكاري هستيم. ممكن است كه زمانبر باشد اما با صبر و حوصله بايد كار كنيم تا منطقه و دنيا را دچار تنش نكنيم.وي با تاكيد بر اينكه ايران زورگويي را تحمل نميكند، گفت: اميدوارم آنها هم زورگويي را كنار بگذارند و تعقلي كه اين بار در نشست شوراي حكام ديده ميشد ادامه يابد."
اما از حق نگذريم، تيم مذاكره كننده كه به هيچ عنوان هم از دولت دستور نميگيرند، بسيار خوب عمل كرده و تا اينجا توانستهاند وزنه را به سمت خود پائين بياورند. اگر اين تيم احمدينژاد در مسائل هستهاي دخالت نكند، به نظر من تيم مذاكره كننده ايران كه رفسنجاني اين روزها سعي ميكند اثر بيشتري در تصميمگيريهايشان داشته باشد، بتواند باب مذاكرات بلند مدت و مثبت را در جهت حفظ منافع ملي به پيش ببرد.
البته كسب منافع ملي نبايد به قيمت جدال با دنيا تمام شود. اين نكته را يادآوري كنم تا سوءتفاهم پيش نيايد كه فلاني از سرسختي ايران به داشتن فناوري هستهاي دفاع ميكند. نظر من درباره مسئله هستهاي اين است كه ما نياز فراوان به فناوري هستهاي و توليد برق داريم. اما بايد تضمينهاي محكمي بدهيم كه اين چاقويي كه دستمان ميافتد را يك زماني توي شكم همسايه نكنيم. چه كنيم ديگر، آنقدر سابقه بد در حمايت از حزبالله لبنان و ديگر گروههاي تروريستي از خود باقيگذاشتهايم كه مجبوريم تضمين محكم بدهيم تا دنيا باور كند كه آن را دست گروههاي تروريستي نميدهيم؛ ميخواهيم فقط برق توليد كنيم.
خيلي خلاصه حرفم را بگويم؛ يعني دردم را. اين روزها مثل مسافران كشتي تايتانيك شدهايم كه كشتيمان به كوه يخ دولت احمدينژاد برخورد كرده و دارد غرق ميشود. هر چه كمك خواستهايم، كسي جواب نداده و نميدهد. امروز چند نفر ديگر غرق شدند، يعني اخراج شدند. عجيب وضعيتي پيدا كرده مطبوعات ايران. سال 79 يك دفعه چند روزنامه را با هم تعطيل كردند و خيال همه را راحت. اما امروز ذره ذره دارند ضجرمان ميدهند. حق و حقوقمان را هم كه بيش از سه ماه است نگرفتهايم.
راستي اين خبر ايسنا را خواندهايد. دربارهاش هفته قبل نوشته بودم و حالا ايسنا گزارشي تهيه كرده از قطع يارانه مطبوعات از طرف دولت و نگراني مديران مطبوعات.
از كنار ديوار بلند زندان اوين مي گذرم. سرم را بالا مي برم و نگهبان بالاي برجك را نگاه مي كنم. او زودتر به من خيره شده. با دست به او اشاره مي كنم و با سر سلام و خسته نباشي مي گويم. او با لبخندي و تكان خفيف سر جواب مي دهد. دلم پشت ديوار است. آن سرباز هم فهميده بود به گمانم. حواسم پيش گنجي بود و خيليهاي ديگر كه تنها براي بيان عقايدشان سالهاست كه در سلول اند. مثلا آمده ام كمي هواخوري و كسب آرامش. باز اين ديوارها دگرگونم كرد.
از ديوار زندان مي گذرم. شاخه هاي افتاده بر روي ديوار باغ هاي اطراف را تنها برانداز مي كنم بدون آنكه لذتي از آنها ببرم. تمام حواسم هنوز آن سوي ديوارهاست. به ميدان دركه ميرسم. بوي جگر و كباب و غليان مرا به خود مي آورد كه از اين به بعد هم مسير باريك تر ميشود و هم سختتر. به سمت كوه حركتم را ادامه ميدهم. جواناني را در مسير ميبينم كه با اضطراب دائم اين طرف و آن طرف را ميپايند تا مبادا مزاحمي سر راهشان سبز شود. در تمام مسير هرجا كه درختي دور افتاده و يا سنگي دماغهدار وجود دارد، دختر و پسري زير آنها شانه به شانه يكديگر پنهاني نشستهاند. علتش را هم همه ميدانند كه لازم به توضيح اضافه نيست؛ عشق را تا آنجا كه ميتوان، در پستو نهان بايد كرد!
با ديدن اين صحنهها دوباره غم به سراغم مي آيد. اي بابا! هر جا مي روم دردي ميبينم. آمدهام از درد كمي كم كنم، مثل اينكه راحتي مال من نيست، غصه افزون مي كنم. باز خيالم مي رود پي حرفهاي تكراري:" آزادي در اسلام به چه معناست؟ اصلا اسلام براي انسان آزادي قائل است؟ اگر هست پس چرا در اين جمهوري اسلامي نيست؟ ...هان؟...چي؟ اين كشور اسلامي نيست؟ پس چيست؟"
همين سئوالها را در كوهپيمايي با خودم تكرار ميكردم كه يكهو خوردم به صحنهاي ديگر از موجوداتي ديگر! دو خر يكي ماده و يكي نر به جدالي با هم افتاده بودند. خر ماده طبق معمول بسته شده بود به يك ميله و خر نر هم باز طبق عادت آزاد آزاد بود. جاي مانور داشت و هر كاري دلش مي خواست با خر ماده انجام مي داد. عجبا!
ايستادم و دوربين كوچكم را آماده كردم. مي دانستم كه اين نر خر نقشهها در سر دارد. از چشمهايش كه پر خون بود، فهميدم. مگر ماده خر توانست جلوي هوس اين نر خر را بگيرد؟! نتوانست. هر چقدر تقلا كرد، نتوانست. چندين بار با لگد بر سر و صورت نر خر كوبيد اما نتوانست. حيوان زبان بسته با زنجير به ميلهاي بسته شده بود و راه فرار نداشت. عاقبت خر نر آنقدر اصرار كرد و هيكل خود را بر روي ماده خر انداخت تا خر ماده از نفس افتاد و به نر رضايت داد. تمام پاهايش هم بر اثر كشيده شدن بر روي زمين زخمي شده بود و ديگر توان ايستادگي در برابر نيروي غير قابل كنترل خر نر نداشت.
بقيه ماجرا را روايت تصويري مي كنم تا ببينيد كه اين دو خر آزادانه چه كردند؛ درحاليكه دو جوان ايراني كمي آنطرف تر حتي جرئت صحبت آزادانه با يكديگر نداشتند. اين دو حيوان نمايشي در انظار عمومي برپا كردند كه وصفاش به كمال غير ممكن است.
ببينيد! مثلا براي استراحت رفته بودم؛ آن از ديوار بلند اوين كه حال مرا از همان اول بكلي خراب كرد، اين هم از اين همه تضاد كه در طبيعت اسلامي وجود دارد. خدايا! كجا ميشود كمي استراحت كرد؟