Tuesday, January 31, 2006

خداحافظي

روزي كه تصميم گرفتم به اجبار با اسم مستعار در اين وبلاگ بنويسم، دقيقا فرداي روزي بود كه وبلاگي را كه با اسم خودم در آن مي‌نوشتم، براي هميشه تعطيل كردم. امروز بعد از نزديك به شش ماه تصميم گرفتم اين وبلاگ را هم براي هميشه ببندم. راستش ديگر انگيزه‌اي براي نوشتن ندارم. نه اينكه از نوشتن خسته شده‌ام، نه؛ از دنياي وبلاگ‌ها خسته شده‌ام! فكر مي‌كنم اين دنياي مجازي، آدم‌ مجازي مي‌خواهد كه من نيستم. اگر هم بخواهي در آن خودت باشي، يعني حقيقي باشي، آسيب‌هايش چنان است كه هميشه در ذهنت مي‌ماند و از بين نمي‌رود.
به هر حال اين وبلاگ كوچك را تعطيل مي‌كنم و براي هميشه وبلاگ‌نويسي را كنار مي‌گذارم. تصميم گرفته‌ام حتي به عنوان خواننده هم وارد دنياي وبلاگ‌ها نشوم؛ بايد اين عادت را ترك كنم! مسلما وقت بيشتري براي كارهايم پيدا خواهم كرد.
از تمام دوستان ديده و ناديده‌ام، از مجيد زهري عزيز تا استاد خسرو ناقد كه بسيار از مطالب‌شان آموختم و همچنين خيلي از دوستان ديگر كه يك بار اسم آوردم، سپاسگزارم و اميدوارم در آينده، دنياي مجازي فارسي زبانان را با سعي و تلاش و قلم‌شان در مسير انصاف و نقد و اطلاع رساني صرف قرار دهند.
موضوعي ديگر را هم بر خلاف ميلم مجبورم در پايان بنويسم: در مدتي كه در دو وبلاگم مي‌نوشتم، براي تعداد معدودي از وبلاگ‌ها، هم با اسم واقعي‌ام و هم با اسم مستعار كارنه چند تايي كامنت گذاشتم؛ اما از اين پست به بعد اعلام مي‌كنم كه نه با اسم خودم و نه با اسم مستعار كارنه به هيچ عنوان براي وبلاگي كامنت نخواهم گذاشت و اگر جايي كامنتي به نام من خوانديد، بدانيد كه متعلق به اين‌جانب نيست. اين را گفتم تا مبادا آدم مريضي با نام من به اساتيدي نظير معروفي، بهنود، جامي و... كه وبلاگ دارند، توهين كند و به اسم اين‌جانب تمام شود.

Monday, January 30, 2006

اين سگ در روستاي جابان جايي گرم‌تر از كنار پنجره يك مغازه پيدا نكرده بود. بخاري نزديك پنجره بود و صفحه فلزي پائين پنجره را هم گرم كرده بود.

Sunday, January 29, 2006

هر برگی که می افتد

مهدي جامي: "اصلا اتفاق مهمی نيست." لابد اگر بشنويد چنين خواهيد گفت. "از اين اتفاق ها زياد می افتد." تنها برگی افتاده است. درخت پابرجاست. اما نه. اتفاق مهمی است. بخصوص که با خشونت بی‌دليل روبرو باشيم. من هميشه از خشونت وحشت کرده ام بادلیل و بی‌دلیل. مدرسه که بودم معلمها تندخو بودند. در خانواده ها که می ديدم پدرها تندخو بودند. بعدها در انقلاب ديدم که بيگانه هايی که نمی‌شناختم چه قساوتی داشتند. هميشه کتک خوردن آن مردی را به ياد می‌آورم که از بس به سرش چماق زدند سرش مثل هندوانه آب‌لمبو شده بود. وقتی جسدش را از آمبولانس بيرون آوردند به چشم خودم ديدم. جلو بيمارستان امام رضا در مشهد. بعدها هميشه ترس بود وحشت بود ترس اينکه بريزند در خانه. ترس اينکه بدانند چه می خوانی. ترس هامان بی حد و اندازه بود. ما زير سايه ترس بزرگ شديم و سعی کرديم از پا نيفتيم. حيثيت خودمان را حفظ کنيم. عزت خودمان را. ترسخورده نباشيم. اما ترس رفته بود زير پوست مان. توی کابوس‌هامان.
ادامه مطلب...

Saturday, January 28, 2006

هشت مهر مفقودشده‌ي موزه‌ي ملي ايران، در خود موزه بودند


به گزارش گروه دريافت خبر خبرگزاري دانشجويان ايران (ايسنا)، در نمابري كه هيچ‌جاي آن صفت "دزديده‌شده" براي اين اشيا به‌كار نرفته، به‌نقل از حميد بقايي _ ‌قائم مقام رييس سازمان ميراث فرهنگي و گردشگري _ آمده است: مفقود شدن مهرهاي يادشده به‌دنبال بررسي‌هاي عمومي مسوولان موزه از ويترين‌هاي اين موزه طي ماه گذشته، مشخص شد. به‌دنبال اين خبر و اطلاع يافتن مسوولان آگاهي، يگان حفاظت سازمان دفتر حقوقي سازمان و كاركنان زحمت‌كش موزه و ارايه‌ي مدارك مربوط به مشخصات هشت مهر مفقودشده به اين دفتر براي ارايه به پليس بين‌الملل و تشديد مسائل حفاظتي ازسوي يگان حفاظت سازمان، سارقان به خروج اين اموال از موزه قادر نشدند و اشياي يادشده، امروز _ هشت بهمن‌ماه _ در يكي از بخش‌هاي موزه پيدا شدند.
ادامه خبر...

[...]

[...]

Friday, January 27, 2006

اعلام اعتصاب


سلام بر شما رانندگان و کارگران حق طلب و زحمت کش
همان طوری که شما عزيزان می دانيد، سنديکای کارگران شرکت واحد اتوبوسرانی با تمام وجود از حق و حقوق شما دفاع نموده و در اين راه با تحمل سختی ها همانند سلول های انفرادی اوين، اخراج، تبعيد و احضارهای متعدد به مراکز امنيتی، به هيچ عنوان در دفاع از حق و حقوق قانونی کارگران ذره ای عقب نشينی نکرده و با اتحاد و همت و يک پارچگی شما، همچنان از حق و حقوق شما جانانه دفاع می کند.
متاسفانه با همه اين رنج ها و سختی ها، نه تنها اقدام شايسته ای در جهت اجرای خواسته های به حق و قانونی کارگران تحقق نيافته است، بلکه رئيس هيات مديره سنديکا آقای منصور اسالو، از تاريخ 1/10/1384 به دليل نامشخص و نامعلومی دستگير و زندانی شده است. لذا از تمامی همکاران به ويژه رانندگان غيور و حق طلب در دو شيفت صبح و عصر و کارگران تعميرگاه ها و مناطق دهگانه و اتوبوس برقی و واحد گشت و امور اداری دعوت می نمائيم در يک اتحاد و همبستگی فراگير و غيرتمندانه در مورخه شنبه 8/11/1384 از اول صبح دست از کار کشيده و در مناطق تجمع کرده و تا آزادی آقای منصور اسالو و به رسميت شناختن سنديکا و انعقاد پيمان دسته جمعی ششم به اعتصاب در همه مناطق و اتوبوس برقی و واحد گشت ادامه داده و هماهنگ با تصميمات بعدی هيات مديره سنديکا آماده باشيد، اعتصاب را ادامه می دهيم تا به خواسته های خود برسيم.


سنديکای کارگران شرکت واحد اتوبوسرانی تهران و حومه
4/11/1384
بايد به اميد عزيز بگويم كه به نظرم اين يك بازي كثيف با لغت است كه خيلي هم واضح است كه هدايت شده است؛ يعني كسي كه اين جمله را روي دستش نوشته، مطمئنا از معني آن اطلاعي نداشته. اين جمله را قطعا عكاس يا كسي كه سوء نيت داشته به اين دختر جوان ديكته كرده. فكر مي‌كنم فهميدن اين قضيه هم خيلي سخت نيست. تا دلت بخواهد از اين ترفندها در كار ديده‌ايم. متاسفانه رسانه‌هاي خارجي عجيب دنبال كلمات نزديك به فعاليت پنهان هسته‌اي در داخل ايران مي‌گردند.
قطعا اشتباه به نظرم عمدي سي‌ان‌ان را همه در كنفرانس خبري احمدي‌نژاد شنيده‌اند. اينها قصد دارند به دنيا بقبولانند كه مردم ايران هم طرفدار توليد سلاح‌هاي هسته‌اي از جانب حكومت‌شان هستند.
اين كم دانشي ما مردم داخل ايران در زبان انگليسي هم دردسري شده است!

Thursday, January 26, 2006

خاطره‌اي ديگر

عجيب به شطرنج علاقه داشتم. صفحه شطرنجي برايم مانده بود قديمي و به ارث رسيده. با آن مي‌نشستيم و با برادرم بازي مي‌كرديم. در سال هفتاد كه فدراسيون شطرنج بعد از يك دهه ممنوعيت سر و سامان مجدد گرفته و راه افتاده بود، عضو فدراسيون شدم. آن موقع پانزده سالم بود. چنان عشق به بازي شطرنج داشتم كه هر روز بعد از مدرسه از خيابان خيام[پاچنار] تا هتل استقلال را مي‌رفتم و مي‌آمدم. آن زمان فدراسيون در خانه‌اي مصادره‌اي روبروي هتل استقلال در زعفرانيه بود. چه خانه ويلايي زيبايي هم بود.
آن روزها جمع معدودي به فدراسيون مي‌آمدند و شطرنج بازي مي‌كردند. در كشور ورزشي نو محسوب مي‌شد. تقريبا يك دهه مردم ايران از بازي شطرنج محروم مانده بودند و براي خيلي‌ها تازگي داشت. همان جمع چند ده نفره هر روز به فدراسيون مي‌رفتيم و دور هم جمع مي‌شديم و شطرنج بازي مي‌كرديم. بعدا فدراسيون تصميم گرفت براي اعضا دو روز در هفته مسابقه برپا كند. چه مسابقات جذاب و هيجان‌انگيزي هم مي‌شد. چه روزهايي داشتيم. استادم هم مرحوم يوسف صفوت قهرمان اسبق شطرنج ايران بود. استاد بزرگي كه همه نصيحت‌هايش هنوز در يادم هست و هرگز فراموش‌شان نمي‌كنم.
من از معدود نوجوانان آن زمان فدراسيون بودم كه تقريبا ديوانه شطرنج بودم. اما از من كم سن و سال‌تر هم بود. پسري حدودا ده ساله آن روزها مي‌آمد فدراسيون. او هم همانند من ديوانه شطرنج بود و پدري داشت دلسوز و مهربان كه هر روز اين پسرك را از راهي دور به فدراسيون مي‌آورد و مي‌برد. آرزوي پدرش اين بود كه روزي پسرش استاد بزرگ شطرنج شود. با چه دقت و وسواسي بازي‌هايش را دنبال مي‌كرد و چه تلاشي مي‌كرد براي تمرين بيشتر فرزندش. من هيچ‌گاه نتوانستم اين پسرك ده ساله را ببرم. تنها يك بار از او تساوي گرفتم. هميشه بازي‌ها را مقابل او واگذار كردم. نابغه‌اي بود اين پسر.
اكنون چهارده سال از آن روزها مي‌گذرد و آن پسرك حالا براي خودش استاد بزرگي شده است. اولين استاد بزرگ شطرنج ايران: احسان قائم‌مقامي. دوست دارم اگر روزي وقت كردم، به فدراسيون بروم و احسان را يك بار ديگر از نزديك ببينم. ده سال است كه نديدمش. پدرش را هم خيلي علاقه دارم ببينم و به او بگويم خسته نباشي پدر؛ مزد تمام زحمات و تلاش‌ات را گرفتي. به مادرش هم بگويم تمام آن معطلي‌ها در راهروهاي سالن مسابقات و تورنمنت‌ها بالاخره جواب داد. يادت هست مادر روزي در هتل كوثر در مسابقات غرب آسيا گفتم كه سرانجام مزد زحمات‌تان را مي‌گيريد؟ هر دو الگويي هستيد براي تمامي پدر و مادرها كه نشان داديد صبر و شكيبايي و تشويق فرزندان به كاري كه علاقه دارند، به چه مردان بزرگاني تبديل شان مي‌كند.
راستش وقتي اين مطلب پارسا را خواندم، تصميم گرفتم چند خطي از آن روزها بنويسم. شايد در آينده از شطرنج و اين بازي بي‌نظير بيشتر نوشتم؛ مخصوصا از كارپوف و كاسپاروف و ديگر قهرمانان مورد علاقه‌ام نظير آناند هندي.

Wednesday, January 25, 2006

يك خاطره


هر وقت كه وارد وبلاگ حسن سربخشيان[عكاسي كه از هر فريم‌اش نكته‌اي ياد گرفتم] مي‌شوم و چشمم به اين عكسش مي‌افتد، ناخودآگاه به روزهاي هجده تير 78 مي‌روم. چه روزهايي بود براي من كه همه آن چند روز را از نزديك ديدم و مي‌خواستم كه همه اتفاقات را در ذهنم ثبت كنم. با ديدن اين عكس گوشه‌اي از آرشيو آن روزها برايم باز شد. پنج روز خانه نرفتم. آخرش هم وقتي خبردادند كه مادرم پس افتاده و حالش وخيم است، راضي به برگشت شدم.
از سال هفتاد و پنج تا كنون تقريبا بيشتر حوادث مهم سياسي را كه در مملكت ما رخ داده از نزديك ديده‌ام. يادم مي‌آيد يكي از روزهاي درگيري‌هاي هجده تير[ روزسوم، يعني يكشنبه بيستم تير78] حدود ساعت يك بعدازظهر در ميدان ولي‌عصر، با عده‌اي از بچه‌ها از طرف دانشگاه مامور شديم كه مراقب جمعي باشيم كه حرارتشان زياد بود و به تصميم جمع توجهي نمي‌كردند و مي‌گفتند كه فرياد اعتراض‌شان را به خارج از دانشگاه بايد ببرند.
در راه عده‌اي اراذل و اوباش در جمع افتادند و مي‌خواستند به بانك‌ها و مغازه‌ها حمله كنند كه ما بلافاصله جمع را از آن محل جدا ‌كرديم و تمام راه به مردم نشان‌شان مي‌داديم كه اينها از دانشجويان نيستند. همين كه به ميدان ولي‌عصر رسيديم، ديدم كه جو ميدان مثل هميشه نيست. تمام مغازه‌هاي داخل ميدان بسته شده‌‌اند و نه از شمال ميدان ماشيني وارد مي‌شود و نه از شرق و غرب ميدان. فقط عابران پياده از كنار و وسط ميدان با شتاب مي‌گذشتند. به دلم افتاد كه بايد در كوچه‌هاي اطراف ميدان خبري باشد. احساس كردم دامي برايمان پهن كرده‌اند. قصدشان اين بود كه بچه را به وسط ميدان بكشند و از چهار طرف حمله كنند. با بچه‌ها تصميم گرفتيم داخل ميدان نشويم؛ اما جمعيت را مگر مي‌شد كنترل كرد! عده‌اي را نگه داشتيم و مابقي رفتند ضلع غربي ميدان و شروع كردند به شعار دادن. در يك لحظه تويوتايي سفيد رنگ با شتاب وارد ميدان شد و هجوم برد وسط جمعيت به قصد مرعوب كردن دانشجويان. دو سرنشين تويوتا مسلح بودند. آن دو ديگر فكر اين را نكرده بودند كه در ميان دانشجويان اراذل و اوباش هم افتاده بودند. دو سه نفر از آنها به سرعت به طرف درب‌هاي خودرو رفتند و دو مامور را با چوب و چماق بيرون كشيدند. آن دو چون مسلح بودند از ترس اينكه خلع سلاح‌ شوند پا به فرار گذاشتند و خودرو را سپردند به جمعيت. جوانان هم در يك چشم به هم زدن شيشه‌هاي ماشين را خرد كردند و يكي با تبحر خاصي در باك بنزين را باز كرد و بنزين‌ ماشين روي زمين ريخت. حال يك جرقه لازم بود تا ماشين تبديل به تكه آهني شود كه شد. پليس كه اين صحنه را از دور مي‌پائيد، باران گاز اشك‌آور در ميدان ريخت. ديگر ازآنجا به بعد نمي‌شد در ميدان ايستاد؛ از ضلع شمال و شرق و غرب ميدان بيسجي چماق به دست همراه با پليس ضد شورش بود كه بيرون مي‌آمد.
يادم مي‌آيد تنها كاري كه توانستم انجام دهم اين بود كه پيراهنم را از تنم درآوردم و جلوي صورتم بستم. هوا جوري شده بود كه انگار در سونايي داغ نشسته‌اي و تنفس مي‌كني. چشم‌هايم به سختي اطراف را مي‌ديد. در حين اينكه فرار مي‌كردم، در كوچه پائين ميدان، پيرزني را پشت درب نيمه باز خانه‌اي ديدم كه ايستاده بود و صحنه را مي‌پائيد. مي‌دانستم كه اگر كوچه را تا آخر بدوم و به خيابان حافظ برسم يك راست بايد سوار خودروي پليس شوم. بچه‌هاي اطلاعات در انتهاي كوچه‌ها نشسته بودند و منتظر تا دانشجوها از راه برسند. از پير زن خواهش كردم كه مرا به خانه‌اش راه بدهد. او هم با گشاده‌رويي قبول كرد و نه تنها من بلكه چند نفر ديگر را هم كه پشت سرم داخل كوچه شده بودند، پناه داد.
خداي من چه مي‌ديدم! از آن لحظه به بعد از بالاي پشت بام خانه آن پيرزن، تنها صحنه يورش وحشيانه پليس و بسيجيان بود و ضرب و شتم جوانان بيچاره در ميدان و كوچه‌هاي اطراف. آتش زدن آن خودرو بد جوري نيروهاي امنيتي را عصباني كرده بود. هر كه را مي‌گرفتند، همانند آهويي كه در چنگال چند ببر افتاده باشد، تكه تكه مي‌كردند؛ ديگر چيزي از لباس‌هايش بر تن باقي نمي‌ماند.
آن روزها يكي همين حسن بود و يكي هم نيوشا توكليان. حسابي عكس گرفتند از اتفاقات. اي كاش روزي شود و نيوشا را ببينم و عكسهاي آن روزها را از او بگيرم. نيوشا در واقع از واقعه هجده تير به بعد عكاس شد. حسابي خود را جا انداخت. دختر زيبايي هم هست كه الان فكر مي‌كنم براي يك خبرگزاري خارجي كار مي‌كند.
تقريبا دو ساعتي در خانه پيرزن ماندم تا آب از آسياب بيفتد. بعد تمام راه تا دانشگاه را دويدم تا موضوع را به بچه‌هاي انجمن اسلامي اطلاع دهم. هيچ‌گاه ميانه خوبي با انجمن‌هاي اسلامي نداشته‌ام اما آن روزها همكاري‌مان جالب بود؛ دانشجويان بي‌دين هم‌سنگر دينداران شده بودند.
راستش اميدوارم روزي برسد كه آنقدر توانايي پيدا كنم كه تمام اتفاقات اين چند سال را بتوانم بنويسم. همه اتفاقاتي كه در حوادث و درگيري‌هاي سياسي افتاد و من از نزديك شاهدشان بودم؛ همه آن اتفاقاتي كه در شب‌هاي كوي دانشگاه در خرداد 82 افتاد و من با لباس مبدل در صف بسيجيان افتادم تا حوادث را از نزديك ببينم؛ همه جنايت‌هايي كه ديدم (من روي صحنه‌هايي كه ديدم جز جنايت كلمه ديگري پيدا نمي‌كنم) و در ذهنم ثبت كردم، روزي بتوانم بر روي كاغذ بياورم‌شان. اميدوارم.

Tuesday, January 24, 2006

كارگران و دانش‌آموزان اندونزيايي هر روز مسير خانه تا محل كار و تحصيل را اين‌چنين طي مي‌كنند كه بر اساس آمار منتشر شده هر ماه شش نفر بر اثر سقوط از بالاي ترن جان مي‌سپارند. البته مشابه چنين وضعيتي را هم اتوبوس‌هاي تهران و همچنين مترو دارند با اين تفاوت كه كسي جرئت نمي‌كند روي سقف برود.همه ترجيح مي‌دهند روي كول هم سوار شوند. / عكس: رويترز

بهزاديان بركنار شد


ايسنا: هيات نمايندگان اتاق ايران كه به‌منظور طرح دستور جلسه‌ تجديد انتخابات هيات رييسه‌ اتاق بازرگاني و صنايع و معادن تهران و نيز دو تن از اعضاي هيات رييسه‌ اتاق بازرگاني ايران در محل اتاق ايران جلسه‌ فوق‌العاده تشكيل داده بود با 108 راي موافق تجديد انتخابات اتاق تهران را به تصويب رساند.
به گزارش خبرنگار بازرگاني (ايسنا)، در اين نشست كه حدود 140 نفر از اعضاي هيات نمايندگان اتاق بازرگاني ايران حضور داشتند، اعضا با 108 راي موافق و 39 راي مخالف به تجديد انتخابات اتاق تهران راي دادند.
همچنين علاوه بر اين در يك راي‌گيري ديگر اعضاي حاضر با 107 راي موافق و 37 راي مخالف به بركناري محمدرضا بهزاديان از هيات رييسه‌ اتاق ايران راي دادند.
بر اساس اين گزارش، دكتر مهدي غضنفري ـ معاون وزير بازرگاني و رييس سازمان توسعه‌ تجارت با 112 راي به جاي خسروتاج ـ معاون پيشين وزير بازرگاني ـ به عنوان عضو جديد هيات رييسه معرفي شد.
علاوه بر اين دكتر شاطرزاده ـ معاون وزير صنايع و معادن ـ كه هفته‌ پيش به عنوان نماينده‌ وزارت صنايع به اتاق ايران معرفي شده بود در دومين حضور خود در اتاق ايران با 110 راي موافق به عنوان عضو جديد هيات رييسه و به جاي محمدرضا بهزاديان معرفي و انتخاب شد.

Monday, January 23, 2006

!آره با تو هستم تروريست بي‌شرف

ببينم اگر حسين درخشان وبلاگ ننويسد چطور مي‌شود؟ آناني كه او را به باد انتقاد و مسخره گرفته‌اند فرض كنند كه درخشان تصميم گرفت از فردا در وبلاگش ديگر چيزي ننويسد. خب چه تاثيري به حال شما دارد؟! دارد يا ندارد؟ جواب بدهيد ديگر. خب معلوم است كه ندارد. اگر من از طرز فكر و برخوردش خوشم نمي‌آيد اصلا به وبلاگش سر نمي‌زنم. حالا آقايي كه خود را علامه مي‌داني! راه‌حلش تنها كليك نكردن است. فقط يك كليك آن هم روي لينك وبلاگ درخشان. مطالبش را نخوان؛ آقاجان نخوان!
من دليل حمله عده‌اي از وبلاگ‌نويسان به حسين درخشان را تنها از روي حقد و كينه مي‌دانم و حسادت؛ مثلا آنجا كه مي‌گويند اين بنده خدا احمق است و يا عقل درستي ندارد و از اين دست مزخرفات.
به هيچ عنوان قصد ايفاي نقش وكيل درخشان را ندارم اما پافشاري عده‌اي آدم عقده‌اي را براي از دور خارج كردن حسين درخشان از دنياي مجازي را هم نمي‌پسندم. وقتي مي‌نشيني پاي وبلاگ همين علامه‌ها و مطالبشان را در باب محكوميت تروريسم مي‌خواني، لذت مي‌بري اما در عمل مي‌بينيم كه طرف نه تنها به حرف‌هايش كمترين اعتقادي ندارد بلكه از تروريست‌هاي قهار شخصيت هم مي‌باشد.
براي من حذف ديگران در هرشكلش ترور معني مي‌شود. اگر تروريسم را محكوم كني و از طرفي ديگر آن قدر هم‌نوع‌ات را ترور شخصيت كني كه او به انزوا كشيده شود، خود از صد طالبان بدتري. با تو هستم! آره با تو هستم تروريست بي شرف؛ از بن‌لادن هم كثيف‌تري!

باورتان مي‌شود يك بسته حدودا صد تا دو هزار توماني وسط پياده‌رو ضلع جنوب ميدان ونك ريخته شده باشد؟! جالب تر اينكه ابتداي كار كسي جرئت نداشت بردارد و عابران اول فكر مي‌كردند صاحب دارد. زني از راه رسيد و چند تايي از آن را برداشت و كمي جلوتر رفت و سراغ صاحبش را گرفت و ديد كسي صدايش در نيامد. بي‌جواب ماندن سئوال زن همانا و غيب شدن چند ثانيه‌اي تمام پول‌هاي پخش شده بر روي زمين همانا. مردم از دست هم مي‌گرفتند پول‌ها را و حتي بعضي‌ از پول‌ها در حين نزاع پاره شد. يك دو هزار توماني هم جلوي پاي من افتاد كه برداشتم‌اش. راستش براي صاحب پول‌ها ناراحتم. اميدوارم آن مقدار پول خرج يك ساعتش باشد؛ يعني آنقدر ثروت داشته باشد كه پول‌هايي كه به ما نيازمندان رسيد، برايش اهميت نداشته باشد.

از هر دو محروم مي‌شويم


اين كلمه "گفت‌و‌گو" را از آصفي بگيرند ديگر سخنگوي دولت نيست؛ يعني نمي‌تواند باشد. خسته كرد ما را بس كه گفت بايد گفـ‌ت‌و‌گو كنيم. واقعا با اين لحن مي‌توان اسمش را گذاشت گفت‌وگو؟!
مشخص است كه اروپا به ما اعتماد ندارد و تمام ادعايش هم اين است كه اگر چاقو دست‌مان بيفتد، ممكن است روزي علاوه بر پوست كندن ميوه، توي چشم يا در شكم همسايه‌ها كنيم؛ خيلي هم روي اين ادعا سرسختي مي‌كنند و به هيچ وجه كوتاه نمي‌آيند.
از دو سه سال قبل دولت خاتمي تمام سعي‌اش را كرد كه طرف‌هاي اروپايي و غربي را راضي كند كه با اين چاقو تنها هدف‌مان پوست كندن ميوه‌ است و به قول خودشان استفاده صلح‌آميز داريم، ولي آنها باورشان نشد. از طرفي ديگر هر چه تلاش كرد كه به جهان نشان دهد كه طرز استفاده درست از چاقو را بلد هستيم، لات و لوط‌هاي داخلي آن زمان كه امروزه دولتي شده‌اند، عربده كشيدند كه چاقو چيه! قمه را عشق است. حالا جناب آصفي به زبان همان لات‌هاي تازه دولتمرد شده و با صداي كلفت اروپا را تهديد مي‌كند كه مي‌گوييم بياييد با زبان خوش گفت‌و‌گو كنيم! و خب، با اين گاردي كه دولت ايران گرفته، محال است تا بتوان قدرت‌هاي غربي را متقاعد كرد كه چاقو را به تنهايي بدست گيريم. راه‌ حل روسيه هم كه پيشنهاد دادند ميوه را پوست بكنند و راحت در گلويمان بگذارند را رهبرمان! قبول نكرد و فكر مي‌كنم آخر كار، سر از شوراي امنيت درآوريم كه ديگر به راحتي مي‌توان حدس زد كه چه حكمي صادر مي‌شود؛ محروميت هم از ميوه و هم از چاقو براي هميشه!

Sunday, January 22, 2006

مرگ نهنگ سرگردان در قلب شهر لندن


بي‌بي‌سي- نهنگ راه گم کرده ای که از رود تيمز در مرکز شهر لندن سردرآورده بود پس از دو روز سرگردانی در اين رودخانه طی عملياتی که برای بازگرداندن او به دريا انجام گرفت، ساعت هفت عصر يکشنبه (به وقت گرينويچ) جان باخت.

اين پيشنهاد را جدي بگيريم

يكي از مخالفان جدي رفتارهاي حسين درخشان در دنياي مجازي هستم اما اين دليل نمي‌شود وقتي حرفي حسابي مي‌زند، كينه‌توزانه برخورد كنم و نسبت به آن بي‌تفاوت باشم يا مثل لوطي عنتري برايش شكلك درآورم.
البته پيشنهاد اخير درخشان يك بار در جلسه وبلاگ‌نويسان با دكتر معين مطرح شد و به نتيجه هم نرسيد ولي بد نيست كه درباره آن در شرايط فعلي جدي‌تر فكر شود:

.
" بگذاريد پيشنهادم را که مدتی است در ذهن می‌پزم همين جا مطرح کنم.
به نظر من وقت آن است تا مايی که حدودا ايده‌ی اصلاح‌طلبی را در کل قبول داريم، دور هم جمع شويم و يک گروه همفکری مجازی درست کنيم، مستقل از اصلاح‌طلبان و حزب مشارکت. بعد به عنوان يک گروه موثر که با توافق و به شيوه‌ای دموکراتيک ولی بی‌مرکز می‌توانيم با خودمان حداقل ۲۰، ۳۰ هزار رای برای يک فهرست يا فرد خاص ببريم. آن وقت با همين گروه هم‌فکر به شکل گروهی موثر در داخل اصلاح‌طلبان بر روند حرکت سياسی آنها تاثير بگذاريم و در واقع آنها را به جلو هل دهيم.
با اينکه در کل روش و تفکر اصلاح‌طلبان را قبول دارم، ولی به نظرم ما به‌دليل اختلاف ارزشی يا حداقل نسلی‌ای که با آنها داريم نمی‌توانيم هميشه آويزان آنها باشيم.
من در سفر کوتاهم به ايران موقع انتخابات و گذراندن چندين ساعت در مرکز ستاد دکتر معين متوجه شدم که جوان‌های اصلاح‌طلب به انداز‌ه‌ای که در اصلاح‌طلبان حضور دارند، نفوذ ندارند. در صورتی‌ که هميشه همين جوان‌ها ده‌ها هزار رای خيلی حساس برای آنها آورده‌اند.
"
كل مطلب...

Saturday, January 21, 2006

عكس بو دار

نمي‌دانم چرا از اين عكسي كه دو سال قبل گرفتم هنوز بدم مي‌آيد. يك جورهايي بوي پدرسوختگي مي‌دهد اين عكس. شما چطور؟ شما هم چنين حسي را داريد؟

Friday, January 20, 2006

يك طرح مثبت


به نظرم اين طرح گام بزرگي است به سوي رفع معضل تردد خودروهاي فرسوده در تهران و شهرهاي بزرگ كه دولت خاتمي متاسفانه در انجام آن ناكام ماند:
رييس سازمان حفاظت محيط زيست با اشاره به اين كه مالكان خودروهاي فرسوده معمولا از قشر كم‌درآمد و مسافركش هستند، گفت: براي اين كه به اين قشر صدمه وارد نشود و آنها نيز صاحب خودرو شوند در بودجه سال 85 وامي تا سقف 5 ميليون تومان با كارمزد زير 10 درصد در نظر گرفته شده است تا مالكان اين خودروها مجبور نباشند سودهاي 24 درصد براي جايگزيني خودروهاي خود بپردازند. از سوي ديگر مالكان خودروهاي فرسوده بدين ترتيب از سال آينده مي‌توانند به سليقه خود خودروي جايگزين را تهيه كنند و الزاما اين امر نبايد از يك كانال خاص صورت گيرد.
كل مطلب...

در سوگ م.آزاد

عجيب اين دست يادداشت‌هاي بهنود را مي‌پسندم:
محمود مشرف آزاد تهرانی [م.آزاد] شاعر نجيب روزگار ما بر خلاف آرزوئی که در برنامه راديوئی چهارم کرده بودم، سرانجام نماند و درگذشت. بايدم يادی کردن از او، اول آن که به مصداق کسی که کلمه ای به من آموخت، بنده اويم، بايد از او که معلم من بود، يادی کنم. ديگر آن که آزاد شاعر خوبی و نجيب بود. در صف شاعرانی که اگر به قله نرسيدند هم در کمره سنگری مستحکم برای خود داشتند.

Thursday, January 19, 2006

يك عده آدم مريض در وبلاگ(توالت)‌ آدم‌هاي مريض‌تر از خود عليه اين و آن به اسم كساني ديگر كامنت مي‌گذارند. واقعا نمي‌دانم غير از "مريض" چه اسمي ديگر مي‌توان روي اين‌ها گذاشت. بدبختانه اين دنياي وبلاگ‌هاي فارسي به قدري آلوده شده است كه كم‌كم دارد به سمتي مي رود كه در آينده نزديك داشتن وبلاگ نوعي كسر شأن تلقي شود؛ يعني به نوعي بار منفي براي دارنده وبلاگ بوجود آورد و طرف خجالت بكشد كه وبلاگ‌نويس است و آنرا پنهان كند.

پف


برای رضوانه و خواهرش
عباس معروفي: من اکبر گنجی‌ام حالا. خيال کنيد مبارز هستم يا نيستم، اکبر گنجی هستم يا نيستم.
در مونتسر که سخنرانی می کردم يک سبيل کلفت گفت: «آقای معروفی! اگر شما در راه آزادی مبارزه کرده‌ايد چرا زنده‌ايد؟ چطور از ايران خارج شديد؟ و چرا مثل محمد مختاری شهيد نشديد؟»
نشد.
من اکبر گنجی باشم خوب است؟ آقای سبيل کلفت بی معرفت! چرا به داد من نمی‌رسی؟
من اکبر گنجی‌ام، يک آدم که برای نوشتن به زندان افتاده.
گمشو. به داد خودت برس. من اگر بميرم هم، اکبر گنجی‌ام. تو خودت هم نيستی...
دلم گرفته است. از امروز اسم تمام سبيل کلفت‌ها را هم می‌گذارم مقام معظم رهبری، يا شاهرودی، يا رفسنجانی، يا خلخالی، يا خامنه ای، يا خمينی، يا بروجردی، يا تبريزی، يا... چه فرقی دارد؟ روستا با روستا چه فرقی دارد؟
فقط اين مهم است که توی زندان يکی زنده است. زندگی نيست، فقط زنده است.
من هستم؟ يا استم؟
تو بگو.
اگر دلم گريه خواست کجايی تو؟

Wednesday, January 18, 2006

مبارك باشد؟! چي؟... اي بابا! حالا كو تا عيدمان.

خاطره‌اي از مجلس ششم

اين روزها حال و حوصله وبلاگ‌نويسي ندارم. ديشب به جاي وب‌گردي، به آرشيو عكس‌هايم رجوع كردم و هوس كردم كه آنها را مروري مجدد كنم. در بين عكس‌ها برخوردم به عكسي از ايرج نديمي و ياد آن روزش در مجلس ششم افتادم.
اين ايرج نديمي- نماينده سياهكل و لاهيجان- از آن نماينده‌هاي شوخ طبع و باحال مجلس است و با بيشتر خبرنگاران مجلس هم رفيق. او از معدود نمايندگان محبوب است كه براي دوره هفتم مجلس هم انتخاب شد.
يادم مي‌آيد روزي از روزهاي مجلس ششم، نمايندگان در حال بررسي بودجه كشور بودند. جلسات دو شيفته شده بود و بعد از ناهار هم نمايندگان موظف بودند نوبت بعد از ظهر در مجلس حضور داشته باشند.
معمولا بعد از نماز و ناهار كه جلسات شروع مي‌شود، نمايندگان به دودسته تقسيم مي‌شوند؛ عده‌اي به خواب مي‌روند و عده‌اي ديگر هم انگشت سبابه‌شان را تا آنجا كه مي‌توانند در دماغ‌شان فرو مي‌كنند!
اين ايرج‌خان نديمي هم يك بار بعد از ناهار خوابش برد و پشت ميز نيم ساعت اول جلسه را چرت زد. من از جايگاه خبرنگاران دوربين را روي او زوم كرده و شروع به گرفتن عكس كردم. عكس‌هاي خوبي هم شد. چون نه تنها او بلكه پشت سري‌هايش هم در خواب بودند. ناگهان نديمي از چرت پريد و بالاي سرش را ديد كه يك دوربين روي او فيكس شده و دارد تصويربرداري مي‌كند. انگار روي نديمي آب جوش ريخته‌اند؛ شروع كرد به داد و بيداد كه مال كجا هستم و خبرنگار كدام روزنامه‌. حالا من مرتب از جايگاه به او اشاره مي‌كردم كه آرام باشد و بعد از جلسه برايش توضيح مي‌دهم اما او رضايت نمي‌داد. جلسه را داشت بهم مي‌زد. در اين هنگام يكي از نمايندگان مجلس كه متوجه نشدم كه بود با خنده و صداي بلند به نديمي گفت كه تا تو باشي در جلسه نخوابي. عده‌اي ديگر از نمايندگان هم همراهي‌اش كردند و او را محكوم. نديمي ديد كه فضاي مجلس عليه خودش است، نشست و ديگر چيزي نگفت.
اين موضوع گذشت و من هم حواسم را دادم به كار و غرق در كارم شدم. بعد از چند دقيقه حس كردم كسي روي شانه‌هايم مي‌زند. برگشتم ديدم نديمي آمده طبقه بالا و پشت سرم نشسته. لحن‌اش كاملا عوض شده بود. با خوش‌رويي گفت تو مال كجا هستي؟! گفتم چه فرقي مي‌كند. گفت نه ديگر! فرق دارد؛ مال روزنامه اصلاح‌طلب‌هايي يا راستي هستي؟ پرسيدم نگران عكس‌ات هستي؟ گفت به خدا من نماينده كم كاري نيستم! همه در شهرم مرا به عنوان نماينده‌اي فعال مي‌شناسند. اگر اين عكس را چاپ كني، برايم خيلي بد مي‌شود. گفتم خب چاپش نمي‌كنم؛ خوب است؟ گفت: نه! نشد؛ عكس‌ها را پاك كن. گفتم: اين چه درخواستي است آقاي برادر! گفت: خواهش مي‌كنم پاك‌شان كن.
راستش آنقدر اصرار كرد كه از رو رفتم. كم مانده بود آخر سر ماچ‌ام كند؛ به التماس افتاده بود بنده خدا. گفتم خيلي خوب پاك‌شان مي‌كنم. برگشت و گفت: ببين! جلوي روي من پاك كن. گفتم: پاك مي‌كنم؛ الان به كارم برسم، بعد... گفت: نه! و تا از طريق صفحه نمايشگر دوربينم مطمئن نشد كه عكس‌ها را پاك كردم، مرا رها نكرد.
راستش آن عكس‌ها آنقدر برايم مهم نبودند اما براي او از اهميت زيادي برخوردار شده بودند. از طرفي ديگر هم حال و حوصله درگيري به خاطر چند عكس معمولي را نداشتم و به همين خاطر رضايت دادم. اما نديمي از آن موقع به بعد وقت گير مي‌آورد، نگاهي به بالا مي‌انداخت تا ببيند دوربينم روي او زوم است يا نه و هر وقت مي‌ديد كه چنين است، لبخندي مي زد و سري تكان مي‌داد.

Tuesday, January 17, 2006

طوطی سخنگو خيانت زنی را فاش کرد


بي‌بي‌سي: صاحب يک طوطی، وقتی که حيوان دست آموزش جيغ کشيد که "عاشقت هستم، گری"، از خيانت دوست دخترش باخبر شد.
بر اساس گزارشها، سوزی کالينز چهار ماه بود که همکار سابقش، "گری" را در آپارتمانی در شهر ليدز ملاقات می کرد که با دوست پسر خود، کريس تايلر در آن زندگی می کرد.
سؤظن آقای تايلر به اين رابطه ظاهرا پس از آن آغاز شد که زيگی، طوطی اش هنگامی که خانم کالينز تلفن موبايل خود را جواب داد، گفت: "سلام گری!"
علاوه بر اين، طوطی هروقت که اسم گری در برنامه های تلويزيونی برده می شد، صدای بوسه و عشقبازی را تقليد می کرد.

پي‌آمدهاي تحريم اقتصادي ايران

کاظم علمداري: با سر گيري فرايندغني سازي اورانيوم، احتمال تحريم اقتصادي ايران، اولين گزينه غرب در شرايط جديد پرونده هسته اي، بسيار بالا رفته است. اين تصميم واکنش جمهوري اسلامي را در پي خواهد داشت، که نخست با تشديد فرايند غني سازي و خارج شدن از آژانس جهاني انرژي هسته اي، و سپس با قطع احتمالي صدور نفت به غرب، و بالاخره تا حد درگيري هاي محدود و سرانجام گسترده نظامي در منطقه مي تواند پيش برود.
با قطع صدور نفت، دولت ايران بيش از آنکه به غرب زيان برساند خود صدمه خواهد ديد. بنابراين، استفاده از اين اهرم احتمالاً زياد به درازا نخواهد کشيد. از اين پس، اگر نهادهايي چون مجمع مصلحت نظام مداخله نکنند، دولت ايران ممکن است به گزينه هايي چون انجام تحريکات نظامي در منطقه دست بزند. انتخاب اين گزينه به معناي وارد شدن به قمارخطرناکي است که حتي مي تواند براي جمهوري اسلامي سر نوشت ساز باشد. چرا؟

ادامه مطلب...

Monday, January 16, 2006

فعاليت سي.ان.ان ممنوع شد

خبرگزاري ايسنا: معاونت امور مطبوعاتي و اطلاع رساني وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامي فعاليت رابطان خبري شبكه تلويزيوني سي . ان. ان را تا اطلاع ثانوي در ايران ممنوع كرد.
به گزارش گروه دريافت خبر ايسنا در نمابر ارسالي از سوي اين معاونت آمده است: « با توجه به اقدامات خارج از چارچوب اخلاق حرفه‌يي از سوي شبكه‌ي سي . ان. ان طي سال‌هاي اخير و نيز با عنايت به تحريف قابل تاملي كه اين شبكه نسبت به اظهارات شنبه‌ي گذشته رييس جمهور محترم اسلامي ايران، روا داشته است، تا اطلاع ثانوي فعاليت رابط خبري آن در تهران متوقف خواهد شد و خبرنگاران اين شبكه خبري نيز امكان سفر به جمهوري اسلامي ايران را نخواهند يافت.
تجديد نظر در اين تصميم، منوط به ارزيابي عملكرد حرفه‌يي آينده سي ان ان در ارتباط با پوشش خبري رويداد‌هاي ايران خواهد بود.

من چه‌قدر موقت‌ام

رضا شكراللهي: مدتی‌ست که احساس می‌کنم بين سه روز تا چند هفته از کارهايی که بايد بکنم و قبلا جزء برنامه‌های روزانه و شبانه‌ام بود، عقب‌ام. پيش‌ترها دو سه روز که از تهران بيرون می‌رفتم، وقتی برمی‌گشتم، دستِ‌کم تا چند هفته حسابی شارژ بودم و بولدوزری پيش می‌رفتم؛ اما تازگی‌ها سفر هم چاره‌ساز نيست. مدتی‌ست نه درست و حسابی کتاب خوانده‌ام و نه حتی به نويسندگی‌های شغلی‌ام رسيده‌ام. بدجوری احساس سرگردانی، ملال، خستگی و اضطراب دارم. نمی‌دانم چه مرگم شده. هنوز هم شب‌ها دير می‌خوابم، ولی ثمره‌اش يک‌دهم پيش‌ترهاست. شايد به خاطر کارم باشد که يک سال است مثل احمق‌ها سر ساعت می‌روم و سر ساعت برمی‌گردم و ديگر مثل سال‌های گذشته، کارمند نمونه(!) نيستم، ولی زمان حضورم در خانه و در اين کنج سالن کوچک آپارتمان هم کم نيست. شايد به خاطر حضور پسرم باشد که تا وقتی بيدار است، عملا فلج‌ام و نمی‌توانم حواسم را جمع کاری کنم. ولی او هم ساعت خواب دارد و شب‌ها تقریبا سر وقت می‌خوابد. شايد بی‌حوصلگی‌ام به‌خاطر افسردگی پنهانی باشد که به‌خاطر فضای سياسی سال جاری گريبانگیرم شده. شايد... نمی‌دانم. فقط می‌دانم عقب‌ام، خيلی عقب، خيلی خيلی عقب، و ملول و بی‌حوصله و خسته و نگران. آهان... فهميدم: احساس موقت‌بودن می‌کنم. مسخره است، ولی دقيقا احساس می‌کنم همه چيز دارد به شکل موقتی و سردستی پيش می‌رود و اين احساس اصلا خوب نيست. فعلا فقط همين!
پرستو دوكوهكي: مشکلی ندارم که شخصی باشد. هراسی بزرگ دارم. راستش را بگويم دلم تاپ‌وتوپ می‌کند: جنگ و بدبختی را نزديک می‌بينم. حالم خوش نيست. چطور خوش باشد؟ نمی‌توانم چيزی بنويسم.
دل‌زده‌ام از اين بحث‌های اخير در وبلاگستان. خيلی هم دل‌زده‌ام. من و آن يکی و آن ديگری اگر سواد و علمش را نداريم، اگر فضای بحث نداريم، اگر خط‌های قرمز برايمان شده‌اند اتوبان‌های قرمز، تو و آن يکی و آن ديگری چرا نمی‌نويسيد از اين بلايی که دارد نصيبمان می‌شود.
همين امروز، رئيس-رؤسای دنيا جلسه دارند، همين امروز تکليفمان را می‌خواهند روشن کنند و ما اين‌جا نشسته‌ايم و نمی‌دانم در کدام امنيت ساختگی داريم زبان هم را می‌جوريم!
دل‌زده‌ام.

Saturday, January 14, 2006

پل ورسك- جاده فيروزكوه- بيست و يكم دي‌ماه 84
ديشب از سفر برگشتم. اول كاري كه كردم نشستم و وبلاگ‌ها را مرور كردم ولي اي كاش مرور نمي‌كردم. هواي دنياي مجازي بس ناجوانمردانه كثيف شده است! حالم به هم خورد.

Wednesday, January 11, 2006

اين روزها هواي كل كشور ابري‌ست و در بيشتر راهها بارندگي. مثل اينكه تا اواسط هفته بعد هم ادامه دارد. اما اين نمي‌تواند مانع سفرم از يكي از برف‌گيرترين راههاي كشور شود. سفر براي من از همه چيز لذت‌بخش‌تر است. مخصوصا سفر در چنين موقعيت‌هايي و از چنين راههايي.

Tuesday, January 10, 2006

دنياي مجازي برره

اين دعواهاي لات‌منشانه وبلاگي خيلي جالب شده است. آخر دعوا مشخص نيست كه طرف‌ها اصلا چه مي‌خواستند و چه مي‌گفتند. اول دعوا يكي مي‌گويد سياه و ديگري از سفيد جانبداري مي‌كند. آخر دعوا كه يقه‌هاي هم را ول مي‌كنند، مي‌بينيم كه مدعي سياهي دارد حرف‌هاي سفيد مي‌زند و سفيدگو هم حرف‌هاي اول سياهه را تكرار مي‌كند.
اين دنياي وبلاگ‌هاي فارسي هم تبديل شده به دنياي مجازي برره! جالبه!

Monday, January 09, 2006

ول كرده‌ايم به امان خدا


اهل توطئه بافتن نيستم. تا مسئله‌اي ثابت نشود نمي‌توان درباره‌اش صد در صد قضاوت كرد. اما فكر مي‌كنم اين سقوط هم مثل سقوط هواپيماي حامل خبرنگاران براثر سهل‌انگاري و اهمال‌كاري اتفاق افتاده است. در مملكت ما هيچ كس در كار خود نيست يا اگر هم هست حواسش نيست. زمان مفيد كاري ايراني‌ها در روز خيلي پائين است. هشت ساعت طبق قانون كار مي‌كنند اما شايد زمان مفيد كارشان به يك ساعت هم نرسد. اين‌ها را گفتم چونكه اين سقوط را هم بر اثر كم كاري مهندسان تكنسين پرواز مي‌دانم. خلبان در آخرين مكالمه‌اش با برج مراقبت گفته كه موتورهايش از كار افتاده است. خب چرا چنين مي شود؟ چرا از قبل عيب و ايراد موتورها گرفته نمي شود؟
مقامات ايران كه تقصير اصلي را گردن دولت امريكا انداختند كه تحريم‌ها را عليه ايران برنمي‌دارد اما من معتقد هستم كه از مديريت كلان گرفته تا مديريت شهري‌مان همه ايراد دارد. تماما از روي كم كاري و بي‌مسئوليتي ست.
نمي‌دانم كه در كدام وبلاگ خواندم كه خلباني براي صاحب وبلاگ نامه‌اي نوشته بود درباره مشكلات مالي خلبانان و خدمه پرواز. خب آن تكنسيني كه به قول آن خلبان كار دوم دارد و شب دير و خسته به خانه مي‌رسد، چگونه مي‌تواند مسئوليت كنترل سيستم‌هاي هواپيما را به نحو احسن داشته باشد يا آن خلبان كه شب‌ها راننده تاكسي است چگونه مي‌خواهد پرواز خوبي داشته باشد.
به اعتقاد من بسياري از مشكلات كشور از سر بي‌مسئوليتي و اهمال كاري‌ست. در تمام رده‌ها؛ از مديريت گرفته تا يك تكنسين پرواز و حتي يك كارگر ساده شهرداري.
بيشتر ما ايراني‌ها همانند رئيس جمهورمان همه چي را به امان خدا ول كرده‌ايم.

كروبي مدير مسئولي نشريه اعتماد ملي را واگذار كرد

هيئت نظارت بر مطبوعات با انشتار 24 نشريه و تغيير مدير مسئولي يك نشريه موافقت كرد. در اين جلسه با تغيير مدير مسئولي نشريه « اعتماد ملي» از مهدي كروبي به محمد جواد حق‌شناس موافقت شد.
منبع: فارس

هیچ فرقی نکرده

علي پيرحسين‌لو: اصلا هیچ فرقی نکرده. چه آن موقع که شبی دو ساعت می خوابید و مدام از این شهر به آن شهر می‌رفت، چه بعدش که رد صلاحیت شد و می خواست برخلاف نظر همه در انتخابات نیاید، چه وقتی که به تنهایی ایستاده بود و می گفت این نتایج تقلبی است ولی هیچکس همراهی اش نمی کرد، چه دو سه روز بعدش که با فشار اطرافیان سازمانی مجبور شد از هاشمی حمایت کند، چه بعدش که همان همراهان دیروز از همکاری در جبهه دموکراسی و حقوق بشر سرباز زدند، ... و چه امروز که از همه امیدوارتر به آینده است، و باز امروز که دارد مرا دلداری می دهد که زندگی همین است و مهم مسئولیت است و ...
نخیر. هچ فرقی نکرده!
تنها فرق من و امثال من با او خاتمی این است که می گوید خاتمی دیروزش می گفته و او هم قبول داشته که ا گذشته خود راضی است و اگر به قبل برگردد باز تقریبا همین مسیر تکرار می شود. اما من نیستم، نیستم، نیستم ...!

يك قضاوت اتوماتيكي ديگر


مردي كه هزاران نفر از بچه چند ماهه گرفته تا جوان سي ساله را غرق خون كرده، وصيت كرده كه بعد از مرگش تمام اعضاي سالم بدنش را به بيماران نيازمند پيوند بزنند.
آريل شارون كه اكنون به دليل سكته شديد مغزي در كما بسر مي‌برد چند سال قبل برگه‌اي را امضا كرده با اين مضمون كه در صورت مرگ اعضاي بدنش به بيماران پيوند زده شود.
همواره در چند سال اخير شاهد بوده‌ايم كه او جوانان فلسطيني بسياري را به قتل رساند؛ خانه‌هاي بسياري را ويران كرد و هزاران فلسطيني را آواره. نمي‌خواهم حرف‌هاي شريعتمداري را تكرار كنم و از گروه‌هاي تروريستي نظير حماس و حزب‌الله دفاع اما اينها همه واقعيت است. او به بهانه مبارزه با تروريست‌هاي فلسطيني جوانان بي‌گناه بسياري را به خاك و خون كشيد.
البته اين بار سعي مي‌كنم مثبت فكر ‌كنم! و اعتقاد دارم كه او به وصيتي كه كرده ايمان داشته؛ اما تمام سئوالم اين است كه كسي كه اينچنين دغدغه سلامتي انسان ديگر را داشته و زندگي و زندگي‌ بخشيدن را دوست دارد، چطور مي تواند انسان‌هاي ديگر و از ديني ديگر را به خاك و خون بكشد؟ يعني او تنها نژاد و هم‌‌آيين خود را در دايره انساني مي‌داند يا اگر يك مرد يا زن فلسطيني به اعضاي بدن او احتياج داشت، حاضر است چنين كند؟ خوب، اگر اينقدر بشر دوست است پس چه توجيهي براي كشتار فلسطينيان دارد؟!
من كه به قضاوت اتوماتيكي دچار هستم؛ شما چه جوابي براي اين سئوال‌ها داريد؟

Saturday, January 07, 2006

ايراني‌ها در بورس دبي


بورس دوبي آمار جديدي از سرمايه‌گذاران در اين بازار مالي را منتشر كرد.
به گزارش ايسنا،‌ تعداد كل سرمايه‌گذاران در بورس دوبي 297 هزار سرمايه‌گذار از 140 كشور جهان هستند كه از اين تعداد 65 درصد آنها شهروندان اماراتي هستند و 25 درصد از كل سرمايه‌گذاران را زنان تشكيل مي‌دهند. شهروندان اماراتي با 197 هزار و 168 سرمايه‌گذار 65 درصد از كل تعداد سرمايه‌گذاران را تشكيل مي‌دهند. اتباع كشورهاي حوزه خليج‌فارس نيز با 40 هزار و 441 نفر در رده بعدي قرار دارند. در اين آمار منتشر شده تعداد ايراني‌هاي سرمايه‌گذار در بورس دوبي را 1436 نفر ذكر شده است.
همچنين تعداد سرمايه‌گذاران پاكستاني نيز 3245 نفر، هندي‌ها 12 هزار و 247 نفر، انگليس 1149 نفر، كانادا 1141 نفر و آمريكا 1055 نفر ذكر شده است. در اين آمار همچنين تعداد سرمايه‌گذاران از كشورهاي عربي اين‌چنين ذكر شده است: سوريه 4584 نفر، فلسطين 4219 نفر، لبنان 2967 نفر و سرمايه‌گذاران از كشور يمن 2390 نفر در بورس دوبي سرمايه‌گذاراي كرده‌اند.
به گزارش روزنامه البيان، مبالغ سرمايه‌گذاران ذكر نشده است ولي قبلا كارشناسان و بعضي از مقامات بورس دوبي اعلام كرده بودند كه ايرانيان سهم به‌سزايي در بورس دوبي داشته‌اند و با سرمايه‌گذاري آنها بود كه در سال 2005 ميلادي به بازارهاي مالي دوبي و ابوظبي جان تازه‌اي دادند و باعث رونق و صعود شاخص‌ها شدند.
برخي كارشناسان معتقدند كه ذكر نكردن مبالغ سرمايه‌گذاري توسط سرمايه‌گذاران هم ترفندي است براي جلوگيري از فرار سرمايه‌ها.

منبع: ايسنا

Friday, January 06, 2006

مردی که پرده عصمت دريده بود

مهدي جامي: شارون را ديگر رفته بايد گرفت. کارنامه او با همه بلندی کوتاه است: او مردی بود که به زبان سياست حرف می زد. زبان ديگری نمی دانست و نياموخت. زبان سياست زبان مهرورزان نيست. زبان شاعران و روشنفکران نيست. زبان فيلسوفان و متالهان هم نيست. زبان سياست با زبان روزمره و زبان غيرسياسی تنها مشترکات لفظی دارد. شارون سرنمون سياستمدار بودن است. منتها او در وضعيتی بود که نمی توانست ماهيت سياستمداری را با روکشی از زبان ديپلماتيک غربی بپوشاند. او ناگزير صريح ترين سياستمدار دوره خود بود و تا توانست تاخت. او از معدود سياستمداران خوشبختی است که هر چه خواست کرد از قتل عام در بيروت تا خروج از نوار غزه.
ادامه مطلب...

Thursday, January 05, 2006

بوف

بوفي در باغ‌ وحش تهران

Wednesday, January 04, 2006

درخواست براى بررسى چگونگى توزيع هداياى نقدى خبرنگاران

روزنامه شرق: بيش از ۳۰ تن از خبرنگاران پارلمانى با ارسال نامه اى به رئيس كميسيون فرهنگى مجلس خواستار بررسى چگونگى توزيع هديه يك ميليون دلارى سيد محمد خاتمى رئيس جمهور سابق از سوى وزارت ارشاد شدند. در روزهاى اخير وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامى مبادرت به اعطاى ۳۰۰ هزار تومان وجه نقد به تعدادى از خبرنگاران كرده است. در نامه خبرنگاران پارلمانى آمده است: از آنجايى كه ملاك انتخاب خبرنگاران براى دريافت هديه نقدى رئيس جمهور مشخص نيست و در اين ميان بسيارى از خبرنگاران به رغم اينكه چندين سال سابقه روزنامه نگارى دارند حتى نام آنان هم براى دريافت اين هديه در ليست انتظار نيست. خبرنگاران پارلمانى در ادامه خواستار بررسى اين موضوع در كميسيون فرهنگى مجلس شده اند و خطاب به عماد افروغ نوشته اند: تقاضا داريم در اين خصوص پيگيرى هاى لازم را انجام دهيد و مشخص نماييد اين هدايا تاكنون به كدام خبرنگاران و براساس چه معيارى پرداخت شده است تا از اجحاف احتمالى به خبرنگاران مستحق دريافت هديه جلوگيرى به عمل آيد.

قتل در تقاطع چمران-همت غرب

منبع: ايسنا

Tuesday, January 03, 2006

كثافت‌كاري وزارت ارشاد

دست شما درد نكند آقاي رئيس جمهور! خسته نباشيد جناب صفار هرندي! اين بود عدالت‌تان؟! اين جوري مي‌خواهيد عدالت را رعايت كنيد؟! شما كه حتي در نحوه پرداخت منصفانه هداياي رئيس جمهور سابق[خاتمي] به خبرنگاران عاجز هستيد، چطور مي‌خواهيد مملكت را اداره كنيد؟!
كثافت‌كاري‌هايي كرده‌ اين وزارت ارشاد كه بوي گندش تا چند وقت ديگر بلند مي‌شود. فعلا سكوت مي‌كنم و چيزي نمي‌گويم تا به وقتش. فقط اشاره‌اي كنم كه عمه و خاله و پسر‌خاله‌ها به همراه منشي‌هاي خوشگل مديران مسئول و سردبيران هديه رئيس جمهور را دارند دريافت مي‌كنند!!! ليست خبرنگاران انجمن صنفي مطبوعات را هم ريخته‌اند سطل‌زباله.

Monday, January 02, 2006

يك عكس فوق‌العاده

اين عكس فوق‌العاده است. چه لحظه‌اي را شكار كرده عكاس! خيلي دقت و هوشمندي مي‌خواهد گرفتن اين عكس.

لحظه اصابت سر چلسی ديويس ورزشکار آمريکايی، در جريان جام جهانی ورزشهای آبی در ماه ژوئيه که منجر به شکستگی سرش شد. اين عکس از سوی روزنامه تايمز انگلستان به عنوان يکی از عکسهای ورزشی برتر سال انتخاب شده است.

منبع: بي‌بي‌سي

رعشه هزار ساله


اميد جان! به خدا اين عشرت خانم درست مي‌گويد. مرد يا مرداني كه او از نزديك مي‌بيند حتي با ديدن امثال عشرت‌خانم از روي چادر هم به رعشه ‌مي‌افتند. تماما هم يك مشخصه ثابت دارند. روي پيشاني‌شان داغ مهر است و آستين‌هايشان را تا كتف براي وضو جمع كرده‌اند و دو دكمه پايين پيراهن‌شان هم بخاطر شكم گنده‌شان باز مي‌ماند و هميشه دمپايي به پا هستند و جوراب‌هايشان هم در جيب‌ است.
روزي يكي از گاردي‌هاي كروبي تعريف مي‌كرد كه چطور كروبي با ديدن خواهر عزت ابراهيم‌نژاد [تنها مقتول كوي دانشگاه] به رعشه افتاد و چشم‌هايش ديگر اطرافيان را نديد. مثل "كلاغ استرلينگ" كه با ديدن جواهرات به رعشه مي‌افتاد. خيلي جالب مي‌گفت محافظ كروبي كه تا لحظه‌اي كه آن دختر جوان كنارش نشسته بود، كروبي چشم ازو برنداشت. گارد كروبي با خنده مي‌گفت كه آن شب بين اعضاي تيم حفاظت به شوخي گفته مي‌شد كه صيغه جديد حاجي رسيد!
به نظر من اين مسئله رعشه سابقه تاريخي دارد و مختص مسلمانان امروز نيست.

Sunday, January 01, 2006

يك نظر كاملا شخصي

مي‌دانم دلخوري پيش مي‌آيد اما خب نمي‌توان خود را در دنياي مجازي سانسور كرد؛ يعني نبايد. قصد دارم در اولين روز از سال جديد ميلادي، وبلاگ‌هايي را كه در سال 2005 از همه بيشتر خواندم و از مطالبشان بسيار آموختم، معرفي كنم.
ده وبلاگ را به ترتيب معرفي مي‌كنم:

1- مهدي جامي- سيبستان
2- مسعود بهنود- بهنود ديگر
3- خسرو ناقد
4- اميد معماريان
5- رضا شكراللهي- خوابگرد
6- علي پير‌حسين‌لو- الپر
7- شهرام رفيع‌زاده- اكنون
8- پرستو دوكوهكي- زن‌نوشت
9- هادي خرسندي- اصغرآقا
10- رضا معيني- نيچك

البته اين ليست به اين معنا نيست كه تنها اين ده وبلاگ برايم مفيد بوده. خير، اين طور نيست. از مطالب سخن عزيز و مسعود و خيلي‌هاي ديگر هم استفاده كرده‌ام. اما به جاي اينكه تعارف كنم و ليستي بلند بنويسم، ترجيح دادم رك و راست ده وبلاگ‌ نخست را كه اول صبح به سراغشان مي‌روم و يا منتظر مي‌مانم كه به روز شوند، در ليست قرار دهم.

قطعنامه




۱- که هميشه حقيقت پيروز شود و نه زور.
٢- که اکثريت بيابد آنچه اکثريت اش مي کند؛ و خواسته اش را به اقليت بقبولاند؛ بي آن‌که اقليت از بين برود و حقوق‌اش برای رسيدن به اکثريت پايمال شود.
٣- که هر مرد بتواند به هر زن، در هر کجا گلي هديه کند، هر گلي که بخواهد، و آن زن در هر کجای دنيا، تنها با لبخندی از او تشکر کند، نه با هر لبخندی که با زيباترين لبخندش!
٤- که آينده ابهامي بزرگ و يا فاجعه ای در راه نباشد. که آينده فقط اين باشد : آينده.
٥- که شب منزلگاه هراس نباش، بستری باشد برای نياز.
٦- که اندوه با اشاره ای کوچک و ساده شکار شود و شادی و خنده رايگان باشد و هرگز کم مبادش
٧- که هميشگي و همگاني باشد : نان برای رنگين کردن سفره، سواد برای درمان ناداني، سلامتي برای چيره شدن بر مرگ، زمين برای درو کردن آينده، سرپناه برای منزل دادن به اميد، و کار برای پاک ماندن دستان آدمي.
٨- که دل و زبان مردان و زنان با زندان و گور تهديد نشود.
٩- که جنگ روايتي شود از گذشته های دور و نا آشنا و هرگز نيازی به ارتش و سرباز نباشد.
۱٠- که حاکمان، فرمانده ِ فرمانبر باشند و اگر چنين نباشد، برکنار شوند.
۱۱- که همواره کساني حاضر به مبارزه باشند تا اين همه، تنها خواسته نماند و تحقق يابند.


اين نيز نوشته ای از فرمانده مارکوس سخنگوی زاپاتيست هاست، اسم اصلي آن " تکمله پيمان توافق اجتماعي ست".
من با بسياری از کارهای زاپاتيست ها موافق نيستم، اما باشند و بمانند که مبارزه برای پيشرفت و سعادت و کرامت انساني، بدون کسب قدرت، نگاه ژرف و شفاف ِ انتقادی به گذشته، همبستگي جهاني برای انسانيت و عليه مرگ و فقر و تباهي هديه شان به جهان است، اول ژانويه امسال دوازده سال است که آمده اند اميد آنکه پايدار بمانند.
اما من بيشتر از هر چيز زبان نوشتاری مارکوس را دوست دارم، که به قول رژيس دبره "همزمان به نرمي پر و به سختي صخره است"
اين نوشته را در سال نو ميلادی به همه دوستان ديده و ناديده، غريب در ايران و جهان که مي کوشند تا "اين همه تحقق" يابد، تقديم ميکنم.
به ويژه به اکبر گنجي و مجتبي سمعيي نژاد، مسعود باستاني و منصور اسانلو تا زندان هم " روايتي شود از گذشته های دور و نا آشنا "!

*اين نوشته اولين بار در مجله نقطه شماره ٤-٥ زمستان ۱٣٧٤ منتشر شده است.


اصل مطلب در وبلاگ نيچك