Saturday, November 19, 2005

عباس‌خان اين طور نيست


عباس كوثري- دبير سرويس عكس روزنامه شرق- معتقد است كه سطح كيفي دومين دوره جايزه عكس كاوه گلستان پائين بود. بايد خدمت اين عكاس عرض كنم كه خير! اين طور نيست و به گمانم ظرفيت جنابعالي پائين است. من هم عكسم جايزه نبرد اما همانند بسياري از عكاسان آماتور و حرفه‌اي نظرم اين است كه سطح كيفي مسابقه خوب بود.
نمي‌دانم چرا در سر ما ايراني‌ها اين عادت خيلي بد مانده است كه به محض اينكه در مسابقه و يا در مراسمي شركت مي‌كنيم و نفعي نمي‌بريم، كل مجلس و ميزبان را و هر كس كه به مجلس مربوط شود، انكار مي‌كنيم. امسال سه عكاس حرفه‌اي و بين‌المللي در ايران مسئوليت داوري مسابقه را بر عهده داشتند. بسياري از صاحب‌نظران معتقد هستند كه آثار ارسالي امثال، بسيار بهتر از سال قبل بوده است. حالا نمي‌دانم چرا ايشان ساز مخالف مي‌زنند. اگر منظور عباس خان كوثري از شركت نكردن عكاسان بزرگ امثال مجيد سعيدي است كه بايد در جواب بگويم كه ايشان[كوثري] با اينكه سالهاست كار عكاسي مي‌كند، اما ديد حرفه‌اي ندارد.
نمي‌خواهم از برگزاركنندگان مسابقه و داوران پشتيباني كنم ولي مي‌بينم كه جناب كوثري مغلطه مي‌كند. ايشان آنقدر ديدش سطحي و آماتور است كه هنوز درك درستي از برگزاري يك مسابقه عكاسي ندارد؛ نمي‌داند كه هيچ‌گاه نبايد سطح مسابقه‌اي را با نام شركت كنندگانش سنجيد. مثلا چون امثال سعيدي شركت نكرده‌اند، پس سطح فلان مسابقه پائين است. اين خطايي است كه حتي از دانشجويان ترم اول عكاسي هم سر نمي‌زند.
باري اين‌ها را گفتم تا به اين نتيجه برسم كه نبايد هر جا كه منافع‌مان تامين نشد، آنجا را با خاك يكسان كنيم كه اين نوع طرز فكر و برخوردها تنها مختص آدم‌هاي بسته و مطلق‌گرا ست.

Friday, November 18, 2005

غول چراغ قهرمان شد

وقتي رضا‌زاده وزنه دويست و پنجاه كيلويي را بالاي سر مي‌برد و قهرمان جهان مي‌شود، من او را "غول" مي نامم. چه كسي مي تواند اين وزنه سنگين را بالاي سر ببرد؟ تا به حال كسي جز رضا‌زاده نتوانسته است.
اما چرا به او مي گويم غول چراغ؟! چونكه وقتي بالاي سكو رفت و مدالش را دريافت كرد، عكس صاحب خود را بالا برد. اين كار رضا‌زاده در هيچ ميدان ورزشي تكرار نمي‌شود. نمي‌دانم چرا چنين كاري كرد. هيچ توجيهي برايش نمي‌توان آورد جز اينكه بگويم او مثل غول چراغ دستور گرفته تا عكس صاحبش را بالا ببرد وگرنه كه تمام ورزشكاران در مسابقات جهاني مشخص است كه از كشوري مي آيند و نماينده كشوري و مردمي هستند كه دولتي و دولتمردي دارند.
رضازاده با اين كارهايش تنها يك لحظه تحسين مي شود. همان لحظه‌اي كه وزنه را بالا مي‌برد. در ادامه تنها فحش مي‌خورد. مثل يك غول نفهم كه اراده‌اي از خود ندارد و منتظر دستور است كه هر كاري به او محول كردند، به نحو احسن انجام دهد.
ورزشكار نه تنها بايد بدن را تربيت كند، بلكه لازم است كه سلول‌هاي خاكستري خود را هم ورزيده كند. در غير اينصورت جز غولي پرقدرت، نام ديگر نمي‌گيرد. به راستي اگر رضازاده عكس رهبري را بالا نمي برد چه اتفاقي مي‌افتاد؟ جهان متوجه نمي‌شد كه رهبر ايران خامنه‌اي است؟ نكند رضازاده مي‌خواست به جهان بفهماند كه رهبر جمهوري اسلامي بسيار محبوب ملت و ورزشكارانش است؟ نكند ايشان پيامي داشت با چنين كاري كه به دولت‌هاي غرب بفهماند كه نارضايتي مردم ايران از حكومت توهمي بيش نيست؟ نمي‌توانم به طور مشخص بگويم منظور رضازاده از اين كار كداميك بود، اما هر منظوري كه داشت، نشان داد كه غول چراغ است؛ غول چراغ رهبري.

Thursday, November 17, 2005

يك پيشنهاد به علي و نادر

در همين ابتدا اصل حرفم را بزنم: با رفتن علي آقا معظمي و نادر‌خان فتوره‌چي مخالفم. از يادداشت‌هاي وبلاگي هر دو كلي ياد ‌گرفتم. هر چند كه بعضي از نوشته‌هايشان را مناسب براي دنياي مجازي نمي‌دانستم ولي در كل علي آقا حرف‌هاي قابل تامل و جديد براي من زياد داشت. به وبلاگش هميشه سر مي‌زدم.
نمي‌دانم چه اتفاقي براي اين دو عزيز افتاده است اما هر چه كه شده، پيشنهادي براي اين دوستان دارم. شايد در آينده نزديك وبلاگ نويسي را مجدد شروع كنند. يعني راغب شوند؛ پيشنهاد من مستعار نويسي‌ست! به نظر من اشتباه محض است با اسم خود نوشتن؛ هم از دوست نيش مي‌خوري و هم از دشمن و سرانجام چنان سرخورده مي‌شوي كه مدت‌ها وقت مي‌خواهد بازسازي ذهن. زماني با حرف‌هاي سخن عزيز درباره مستعار نويسي مخالف بودم اما امروز حق را به او مي‌دهم. دنياي مجازي نامرد است. تا دلت بخواهد نقاب‌دار دارد. امانت نمي‌دهند. آنان كه سري به اصطلاح گنده در سر‌ها دارند، نوميد‌ت مي‌كنند چه برسد به نقاب‌داران دنياي مجازي كه هيچ ابايي در ترور شخصيت ديگران ندارند.
اين‌ها را گفتم تا به اين دو رفيق عرض كنم كه برگرديد! محكم هم برگرديد، ولي با اسم مستعار برگرديد. چند وقتي استراحت كنيد و با نيرويي جديد وبلاگ نويسي را آغاز كنيد.
دوستان! باور كنيد امروزه روز روزنامه‌نگاري كه وبلاگ نداشته باشد و وبلاگ‌نويس نباشد، در زمره روزنامه‌نگاران برجسته و حرفه‌اي محسوب نمي‌شود. مخصوصا كه در اين دوران امكان بيان صريح و راحت در مطبوعات ايران وجود ندارد.
رفقا، حتما برگرديد؛ با اسم مستعار هم برگرديد.

لجني‌ها بار ديگر خبرساز شدند


باور كنيد الان كه اين چند خط را دارم مي نويسم، بغض گلويم را گرفته. ببينيد با يك خبرنگار- عكاس ورزشي در استاديوم آزادي چه كرده‌اند. ماموري از نيروي انتظامي چنان اين عكاس را مورد ضرب و شتم قرار داده كه كارش به بيمارستان كشيده و بستري شده است.
آنان كه حتي براي يك بار در استاديوم حاضر شده و عكاسي كرده‌اند، به خوبي مي‌دانند كه چه كساني پاسدار و حافظ نظم استاديوم هستند. لجن‌ترين ماموران كه بويي از وجدان و شرف نبرده‌اند در تونل‌ها و راهروهاي استاديوم آزادي مستقر هستند. آدم‌هاي بي‌شخصيتي كه فرقي بين يك خبرنگار و يك مجرم خطرناك نمي‌گذارند. همان رفتاري را كه با يك قاتل دارند، با خبرنگاران هم دارند.
يك بار دو سال قبل در بازي استقلال-پرسپوليس در همين راهرو استاديوم كتك مفصلي از ماموران خوردم. "كاورم" را گرفتند، دوربينم را ضبط كردند و كارت شناسايي ام را توقيف. كلي توهين هم شنيدم. چرا؟ چون در راهرو مشغول عكاسي از دو بازيكن در حال نرمش بودم. بدون هيچ تذكري به من حمله‌ور شدند و مرا كتك زدند. زماني كه كتك مي‌خوردم تمام حواسم پي دوربينم بود تا مبادا آسيب ببيند كه به همين خاطر، كتك‌خور خوبي شده بودم و حسابي كيسه بوكس ماموران. اگر هاشمي تهيه كننده شبكه سوم سيما نبود كه براي هفته‌ها مشكل داشتم بخاطر بازپس‌گيري وسايل توقيفي‌ام.
با برخوردهاي خشني كه نيروي انتظامي دارد، ديگر نبايد از تماشاگران انتظار داشته باشيم كه نظم استاديوم را حفظ كنند و به اتوبوس‌ها خسارت وارد نكنند. وقتي نيروي انتظامي كه وظيفه‌اش برقراي نظم و امنيت است، چنين رفتارهاي زننده و تحريك كننده‌اي دارد، امري عادي مي‌شود خشونت تماشاچيان.
موارد بسياري در ذهن دارم از رفتار زشت نيروي انتظامي با تماشاچيان كه مي‌گذارم براي فرصتي ديگر؛ اما اصل‌ حرف اين است كه وقتي نيروي انتظامي حرمت تماشاچيان و خبرنگاران را رعايت نمي‌كند، هيچ انتظاري از جانب جوانان و كساني كه مورد تعرض نيروي انتظامي قرار مي گيرند نبايد داشت. البته قصد من تائيد رفتار خشن و آشوب تماشاگران نيست كه معتقدم بسيار زشت و وحشيانه است اما نيروي انتظامي همواره عامل اصلي ايجاد تشنج و خشونت در استاديوم‌هاي ورزشي ايران بوده‌است.
در ايران هر چه كه تنها به سياست ربط داشته باشد مورد توجه قرار مي‌گيرد. در تجمعات و مراسم سياسي، اگر نيروي انتظامي رفتار خشونت‌آميزي داشته باشد، فورا به سراسر دنيا خبرش مخابره و تبديل به خبر اول خبرگزاري‌ها مي‌شود. ماموران بي‌اداب و اكثرا عقده‌اي نيروي انتظامي هم اين را متوجه شده‌اند و چون از بالاتر‌ها هم منع شده‌اند، در نتيجه تمام عقده‌هاي جمع شده را در ورزشگاه‌ها خالي مي‌كنند. كسي هم نيست كه اين موضوع را پي‌گيري كند.
به همين خاطر دوستان و همكاران عكاس ورزشي بابت اين رفتار اخير نيروي انتظامي كه كم‌كم دارد به معضلي بزرگ تبديل مي‌شود، بايد فكري اساسي بكنند و به نظرم به پيشنهاد يكي از همكاران حداقل يك بازي مهم پايتخت را تحريم كنند و پوشش خبري ندهند. بالاخره يك جا بايد جلوي رفتار وحشيانه نيروهاي انتظامي در استاديوم‌هاي ورزشي گرفته شود.
.
خبر ايسنا را هم بخوانيد.
بيانيه‌ي انجمن صنفي عكاسان مطبوعات ايران
حسن‌آقا سربخشيان در اين باره يادداشتي نوشته است.

Wednesday, November 16, 2005

قانون ما سوخته است برادر
سالهاست كه قانون‌مان را سوزانده‌اند برادر
پدر قانون را هم سوزانده‌اند برادر
جايش مرجع تقليد آورده‌اند برادر
اگر امروز
كتابي‌ از قانون مانده است برادر،
باري ست اضافه
كه بايد هر چه سريعتر
سوزانده شود برادر
.

چند نكته

.
1- ابتدا توضيح دهم، شما كه به اين وبلاگ سر مي زنيد را "شريك" مي دانم؛ شريك دفترچه يادداشتم كه من آن را "كارنه" مي نامم. قصدم از نوشتن در اين دفترچه كوچك ثبت آن چيزي‌هايست كه از ذهنم مي‌گذرد و دوست دارم در اين دفترچه ثبت‌شان كنم تا به دوستان و شركايم نشان دهم كه كي هستم، چگونه فكر مي كنم و چه نظراتي در قبال مسائل مختلف روز دارم. همه شريكانم را محرم مي‌دانم كه بايد همين طور هم باشد.
2- از دوستان و بزرگواراني كه برايشان ايميل فرستاده ام و درخواستي كوچك كرده‌ام، تقاضا دارم اگر جوابشان منفي‌ست حداقل يك برگشت كوچك(RE) بزنند و مرا از جوابشان مطلع كنند. به خدا خيلي بد است جواب ندادن به نامه و ايميل كسي. بي‌فرهنگي‌ست دوست من! يادم مي‌آيد چند سال پيش كه من و برادرم عشق نامه نوشتن به بزرگان هنر دنيا داشتيم، در روز چند نامه به گرافيست‌ها و انيماتورهاي بزرگ ديزني و كمپاني‌هاي معروف ديگر مي‌زديم و عشقمان اين بود كه راهنمايي كوچكي بگيريم. شايد در روز هزاران نامه از امثال من برايشان فرستاده مي شد، اما جالب اين بود كه حتي يك نامه‌ را هم كه مثلا براي "گلن كين" مي‌فرستاديم، بي‌جواب نمي ماند. دستگاه خودكار ايميلش كار مي‌كرد و تشكر كوچكي بابت ايميلم مي‌فرستاد و مي‌نوشت كه وقت پاسخ‌گويي ندارد اما بي‌جواب نمي‌گذاشت ايميل‌مان را. بزرگاني بودند كه نامشان در تاريخ هنر گرافيك و انيميشن ثبت است. ديگر ما چي هستيم رفيق؟! در هرصورت زشت است بي جواب گذاشتن عريضه كسي.
3- در وبلاگ مجيد زهري عزيز خواندم كه بلاگ‌اسپات امكان كنترل كامنت قبل از پابليش گذاشته است. راستش زياد آدم واردي در اين مسائل نيستم ولي با تقلاي فراوان توانستم پيدا كنم آن را و اين امكان را براي وبلاگم فعال كردم. هر چند فعلا كامنتي جز سه-چهار كامنت در ماه از شركايم ندارم ، اما خب اين امكان خوبي است براي كنترل و جلوگيري از ديوار‌نويسي بعضي‌ آدم‌هاي مريض با خلط گلوي‌شان. در گذشته تجربه كردم اين را!
4- يكي از عرايضم كه براي بعضي از دوستان نوشته‌ام، اين است: چگونه مي توان كاري كرد كه ستون بلاگ رولينگ‌ام ديده شود؟ در ايران بلاگ رولينگ فيلتر است و مشكل داريم اما تعدادي از دوستان نمي‌دانم چه كار كرده اند كه ستون لينكشان فعال است. براي‌شان ايميل زدم و از آنها كمك خواستم كه فعلا همان طور كه توضيح دادم، جوابي دريافت نكرده‌ام!

Monday, November 14, 2005

.
- داري ميري بيرون پول داري؟
- آره، دارم.
- ببينم، از كي گرفتي؟ تو كه پولت فقط براي ديروز اندازه‌ بود؟
- نه دارم؛ امروزم مي‌تونم باهاش برم بيرون.
- چقدر؟ دويست تومن حتما! بيا، بيا به‌ت پول بدم. اينجوري نرو بيرون بچه؛ يه وقت پول لازم مي‌شي.
- نه مادر من. همين بسه. الان كه با اتوبوس ميرم؛ بليط هم دارم. شب هم كه با سرويس ميام. اين دويست تومن هم براي خريد روزنامه كافيه. چيز ديگه‌اي نمي‌خوام. قول دادن تا آخر هفته حقوقم رو بدن.
- من كه چشمم آب نمي‌خوره اين عوضي‌ها پولت رو حالا حالا‌ها بدن.
- نمي‌دونم والله... خدافظ.
- خدافظ، مواظب خودت باش...

مرگ روزنامه‌هاي مستقل نزديك است

به جرئت مي گويم كه تا آخر سال ديگر روزنامه مستقلي به معناي واقعي نمي‌ماند.
يادتان هست كه چندي پيش عباسعلي عليزاده-رئيس پيشين دادگستري استان تهران- گفت كه ديگر با هيچ روزنامه اي برخورد نمي شود؟ درست است؛ راست گفت اين حجت الاسلام، سرباز امام زمان!!! قرار بر اين شده ديگر قوه قضائيه روزنامه‌اي را توقيف نكند. انصافا نقشه دقيقي كشيده‌اند محافظه‌كاران و كل نظارت بر مطبوعات را به صفارهرندي، وزير ارشاد احمدي‌نژاد سپرده اند.
قوه قضائيه در چند سال گذشته به اندازه كافي فضاي مطبوعات را سرد و جامعه را دل‌سرد و بي تفاوت كرده است. ديگر هيچ روزنامه مستقلي با تك فروشي امكان ادامه حيات ندارد. اين موضوع را محافظه كاران به خوبي دريافته‌اند و به جاي اينكه از آبروي قوه قضائيه و بالطبع نظام در برابر نهادهاي بين المللي حامي دموكراسي خرج كنند، تصميم گرفته‌اند شلاق را دست دولت دهند تا از فضاي سرد و پايه‌هاي متزلزل مطبوعات مستقل نهايت بهره را برده و بي سرو صدا و به اصطلاح قانوني روزنامه‌هاي مستقل را به روزنامه‌هاي وابسته و تحت امر دولت تبديل كنند. آنهايي هم كه زير بار نروند با فشارهاي اقتصادي و قطع يارانه‌هاي مطبوعاتي از طرف وزارت ارشاد صفارهرندي از دور انتشار -آن هم بي‌توقيف- خارج مي‌شوند. نقشه حساب شده‌اي‌ است انصافا، نه؟
دو هفته قبل صفارهرندي شيپور اين پروژه را هم نواخت. او در محفلي اعلام كرد كه يارانه‌هاي ارشاد به مطبوعات محدود و حتي قطع خواهد شد. و به دنبالش طي اطلاعيه‌اي ده روزنامه را معرفي كرد كه چون صفحات اختصاصي قرآني دارند، از يارانه كاغذ برخوردار خواهند شد. البته از آنجا كه در ايران همه گفته‌هاي حاكمان -حتي مكتوب شده- راحت تكذيب مي‌شود، وزارت ارشاد اخبار مربوط به قطع يارانه‌ها را تكذيب كرد كه بايد بگويم اين طور نيست و دولت در اين‌باره بسيار جدي‌ست.
به گمانم اين نقشه صفارهرندي مي‌گيرد؛ خوب هم مي‌گيرد. نگاه كنيد به وضعيت اين روزهاي روزنامه‌ها. روزنامه‌هاي كوچك مستقل تا آنجا كه توانسته‌اند صفحه كم كرده‌ و نيرو اخراج كرده‌اند و يا حتي مدير مسئول عوض كرده اند.
يكي ديگر از محدوديت‌هاي دولت جديد براي مطبوعات مستقل، آگهي‌هاي دولتي ست كه حق چاپ آن را به چند روزنامه‌ خاص واگذار كرده‌ و يكي از منابع اصلي و حياتي روزنامه‌هاي مستقل را كه از درآمد حاصل از آن بخش نسبتا اعظمي از هزينه‌ها جبران مي‌شود، قطع كرده است. اين نوع خبرها هم به گوش هيچ نهاد بين‌المللي به سادگي نمي‌رسد و اگر هم برسد، اهميتي نمي‌گيرد. در اين صورت قوه قضايه ديگر خود را به زحمت نمي‌اندازد و در نتيجه تقريبا كارنامه پاكي در آينده از خود به جا مي‌گذارد. كاري كه در واقع هدف ديگر اين پروژه است.
اما با تمام اين اوصاف، به اعتقاد من روزنامه‌هاي معتبري همانند شرق بسته نخواهند شد ولي به شدت از جانب وزارت ارشاد كنترل مي‌شوند كما اينكه امروز هم نسبتا كنترل شده هستند اما فعلا نه آنطور كه بايد. روزنامه شرق با اين همه روزنامه‌نگار باسواد و با تجربه كه در خود جاي داده، چقدر افت كيفي كرده؟! هر وقت بخواهند تكاني بخورند، از آنجا كه صفحات زيادي هم دارند و احتياج فراوان به يارانه كاغذ، برفور "افسارشان" ‌كشيده مي‌شود.
روزنامه‌هاي كوچك مستقل كه قطعا روزگار بسيار بدتري خواهند داشت و در صف اول اين پروژه روزنامه‌هاي اقتصادي قرار دارند. اگر ظرف چند ماه آينده خبر تعطيلي بي‌ سر‌ و صداي چند روزنامه اقتصادي را شنيديد، تعجب نكنيد و يادتان باشد كه هفتاد درصد قضيه از كجا آب مي‌خورد.

Sunday, November 13, 2005

نمي دانم اگر شبكه جهاني بي‌بي‌سي گاف بدهد چه بايد گفت! همه شبكه‌هاي پربيننده دنيا نتيجه بازي مرحله رفت پلي‌آف بحرين با توباگو براي راهيابي به جام‌جهاني فوتبال را يك- يك گزارش كردند. درصورتي كه بي‌بي‌سي صفر-صفر گزارش كرد؛ آن هم بيست و چهار ساعت بعد از بازي، نه چند دقيقه پس از پايان بازي.
اين نوع اشتباهات فكر مي‌كنم براي ‌شبكه بزرگي مثل بي‌بي‌سي خيلي بد است. از اعتبار و اطمينان به اخبارش به شدت مي‌كاهد.
پي‌نوشت:
خبر را در سايتشان درست كرده‌اند؛ اما همچنان دست گوينده اخبار خبر اشتباه است!!!

دستور جديد شوراي امنيت ملي به مطبوعات


روزنامه‌هاي اقتصادي چاپ تهران به وضعيت اسف‌ناكي دچار شده‌اند. خيلي حال و روز داخلي‌‌شان مناسب بود، اخيرا از طرف شوراي امنيت ملي با تمام روزنامه‌هاي اقتصادي تماس گرفته و از مديران مسئول خواسته‌اند كه از درج هر گونه اخبار ناخوشايند درباره بورس تهران خودداري كنند. حالا اين اخبار ناخوشايند همان خبر سقوط شاخص بورس و خروج سرمايه از بازار بورس است كه شوراي امنيت ملي چاپ آن را سياه نمايي دانسته و اخطار كرده كه در صورت تخلف با مطبوعه متخلف برخورد قانوني خواهد شد.
خب حالا شما ببينيد كه روزنامه‌نگاران امروز در چه منگنه‌اي قرار دارند. وضعيت دشوار ايجاد شده شغلي و حقوقي‌شان يك طرف كه باعث فشار عصبي شده است، محدوديت‌هايي كه از جانب حكومت بر آنان وارد مي شود، از طرف ديگر چه شرايط دشواري را براي آنان ايجاد كرده است.
از امروز بعضي روزنامه‌ها‌ي اقتصادي صفحات خود را كاهش داده‌اند. اكثرا از بيست و چهار صفحه به شانزده صفحه رسيده اند كه در آينده نزديك به دوازده صفحه مي‌رسند و بعد... خدا مي داند!

بهنود به كجا مي رود؟


هيچ دقت كرده ايد كه هيچ وبلاگ نويس و حتي روزنامه‌نگاري جرئت نمي‌كند بر يادداشت‌هاي بهنود نقدي بنوسيد! البته نه بصورت صد در صد اما خيلي كم اتفاق مي افتد. چرا؟ او كيست كه كسي يادداشت‌هايش را نقد نمي‌كند؟
من ديشب نشستم و دو بار با دقت يادداشت اخير بهنود درباره وزير نفت پيشنهادي احمدي نژاد را خواندم. هر چه تلاش كردم علت غلط بودن برخورد نمايندگان مجلس با وزير پيشنهادي رئيس جمهور را دريابم، نتوانستم. نتوانستم بفهمم چرا بهنود از امثال "محصولي" دفاع مي كند. آيا او تا به حال در ايران نبوده كه بداند نظام اقتصادي را كه او در ذهنش ايده‌آل مي‌داند و تنها در كشورهاي صنعتي بزرگ دنيا [كه آن هم نسبي است] وجود دارد، هيچ‌گاه حتي يك صدمش هم در نظام اقتصادي حاكم بر ايران عملي نبوده است كه حالا شعار مي دهد كه "نفس داشتن ثروت نه تنها عيب نيست بلكه خود حسني به حساب مي آيد. چرا كه كسي را بايد قابليتي باشد تا در ميانه رقابت‌ها موفق شود به افزودن سرمايه."
وقتي من اين قسمت از يادداشت بهنود را خواندم، باورم نشد كه او اين عبارت را براي اقتصاد اسلامي حاكم نوشته است. باور كنيد اگر اسم بهنود پاي يادداشت نبود مي گفتم كه خبرنگاري تازه كار در سرويس اقتصادي پول گرفته است و اين مطلب ديكته شده را نوشته است. آخر اين تعريف كجا و نظام اقتصادي حاكم بر ما كجا!
دركش برايم سخت است كه بهنود از يك رانت‌خوار تمام عيار كه پرونده‌اش مدت‌هاست در كميسيون اصل نود به خاطر تخلفات بزرگ مالي و اقتصادي در جريان است، به عنوان يك مدير لايق با اين تعاريف كه او[محصولي- وزير پيشنهادي نفت] موسسه اي دارد و كار مي كند و لابد عده‌اي را هم به كار گمارده است، خود نمره مثبت كارنامه وي به حساب مي آيد، ياد كند.
البته ناگفته نماند كه بهنود عادت دارد كه هرگاه از دري خارج مي‌شود، آن را نبندد كه بعد پشت در بماند؛ راحت بتواند به داخل بخزد! در همين يادداشت هم او در را پشت سر خود پيش كرده است و با تكيه بر قسمت‌هايي از يادداشت مطمئنا در صورت پاسخگويي به اهل فن، سند مي آورد كه منظور من اين نبود و آن بود كه اين كار از شگرد‌هاي اوست. اما به نظر من، اين نوع برخوردها مصداق بارز عوامفريبي‌ست. بهنود هيچ گاه تكليف خود را با مخاطب خود روشن نمي‌كند تا به قول معروف در صورت لزوم پشت يك درب ايدئولوژيكي پيش كرده سنگر بگيرد كه به اعتقاد من با اصول اخلاق حرفه‌اي روزنامه نگاري منافات دارد.
بيش از اين نه توان دارم و نه صلاح مي دانم كه درباره بهنود بنويسم تا زماني برداشت نشود كه خصومت شخصي با بهنود دارم اما با بسياري از مسائلي كه او دو پهلو مطرح مي‌كند، مشكل پيدا مي‌كنم. بدبختانه يا خوشبختانه[نمي دانم كدام يك!] نمي توانم جلوي زبانم را بگيرم و در يادداشت‌هاي او چرا نياورم؛ نمي توانم.
بقيه داستان را مي‌سپارم به اهل فن و كارشناسان كه صاحب نظر هستند و همانند من عاجز در تحليل مسائل اقتصادي نيستند. هر چند مي دانم كه باز هم در توجيه كردن بهنود مشكل دارند!

Saturday, November 12, 2005

وضعيت خراب مطبوعات ايران

آقا دلالي؟!! برو دنبال كاسبي. از اين روزنامه چيزي گير شما نمي‌آيد. فقط يك عده روزنامه نگار مثل ما را بي پول و بدبخت كرده ايد.
باور كنيد بيچاره شده ايم. نزديك سه ماه است كه حقوقمان را نداده اند. يك مشت بقال روزنامه را دستشان گرفته اند و پدر ما را درآورده اند. امروز سرويس بورس روزنامه اعتصاب كرد و كار نكرد. از فردا هم سرويس‌هاي ديگر بنا دارند اعتصاب كنند. باور كنيد من مجرد مشكل پيدا كرد‌ه‌ام، ديگر نمي‌دانم همكاران متاهل چه مي كنند!
راستش جز عكاسي و طراحي كار ديگري بلد نيستم. از وقتي كه با هنر به صورت حرفه‌اي آشنا شدم، آنرا براي مطبوعات بكار بردم. يعني بيشتر در مطبوعات فعاليت هنري كرده‌ام. اوايل كه به عنوان صفحه‌آرا و بعد به عنوان عكاس و مدير هنري در مطبوعات كار كردم. اصلا اهل كار در شركت‌هاي گرافيكي نيستم كه به نظرم ديگر جاي گرافيست ها در شركت‌هاي تبليغاتي نيست. بحث‌اش را مي گذارم براي بعد كه در اين باره حرف زياد دارم. اگر هم جاي كار باشد، من نمي توانم در شركتها كار كنم چون جز گرافيك مطبوعاتي كه خودخواهانه مي گويم در آن تبحر دارم، در طراحي بروشور و بسته بندي و كاتالوگ زياد مسلط نيستم. چون تمام سابقه كارم در مطبوعات و كار گرافيك مطبوعاتي بوده و خيلي سال است(بيش از ده سال) كه در شركتي گرافيكي كار نكرده‌ام.
خلاصه كه عجيب گرفتار شده‌ام. تنها حال و روز من اينطوري نيست. بقيه هم به همين صورت هستند؛ عده اي از دوستان كه الان حتي اين كار چند ساعته ما را هم ندارند و بست خانه نشسته اند. اين طوري بخواهد پيش برود فكر مي كنم روزنامه‌مان بسته شود. چون بوي تعطيلي از حالا به مشاممان مي خورد. بقال‌هاي رفسنجاني بدجوري بعد از پيروزي احمدي نژاد در انتخابات به بن بست خورده اند. ديگر انگيزه اي براي ادامه ندارند، ما را هم بي پول نگه داشته اند تا خودمان صدايمان در بيايد و برويم پي كارمان. البته تا آنجا مي توانستند در دو هفته گذشته نيرو تعديل كردند. به آنهايي كه زورشان مي رسيد و مي توانستند، حكم اخراج دادند. آنهايي را هم كه فعلا احتياج دارند با وعده نگه داشته اند. كساني را هم كه كمي مشكل است بيرون كردنشان، بي پول نگه داشته اند تا خودشان استعفا دهند و بروند.
فعلا تا اينجا بس است؛ ببينيم در روزهاي آينده چه اتفاقاتي مي‌افتد.

Friday, November 11, 2005

برنامه بهارلو و اخم‌هاي خرسندي

21:40اكنون برنامه "ميزگردي با شما"ي بهارلو در شبكه صداي آمريكا در حال پخش است. در ميزگرد امروز هادي خرسندي حضور دارد. در اول برنامه هادي خرسندي حسين درخشان را تحقير كرد. خيلي هم ناجور تحقيرش كرد. اگر گيرنده برنامه‌هاي ماهواره‌اي داريد، اين برنامه را از دست ندهيد.
.
22:15اين هادي‌خان بدجنس! به "لندن" هم زد؛ بهارلو تكه برنامه‌اي از سلسله برنامه‌هاي ايام انتخابات ايران در صداي امريكا پخش كرد كه در آن بحثي جنجالي بين لندن و ميبدي در گرفت. بعد از پخش اين برنامه كوتاه، بهارلو نظر خرسندي را درباره انتخابات پرسيد كه او زيركانه "لندن" را زير سئوال برد. البته غير مستقيم به لندن زد و فورا تصميم گرفت كه به قول خودش آلزايمر بگيرد.
.
-برنامه تمام شد. برنامه از هم گسيخته و بي‌برنامه‌اي بود اما يك چيز از آن دستم آمد. اين هادي‌خان خرسندي ما تنها بر روي كاغذ خرسند است. در برخورد با مردم چقدر جدي مي‌شود. انگار نه انگار كه طنزپرداز است. خيلي شلاقي و محكم برخورد مي كند. در واقع توي ذوق و هيجان بيننده مي‌زند. آن طور كه من فهميدم، قلبا اين طور نيست اما در برخورد با مخاطب تلخ مي شود. اين تضاد شايد ريزشي در ديدگاه مثبت نسبت به او ايجاد كند اما فكر مي كنم با چند برنامه از اين دست، بهتر مي تواند از نظر شخصيتي خود را به مردم معرفي كند.
من كه در كل، او را پشت صورت جدي و تشرهايش مهربان ديدم؛ شما چطور؟

پاييز تهراني‌ها

تهراني‌ها سرماي پاييز را با خرمالو مي بينند.
تهراني‌ها زماني لباس‌هاي گرمشان را از بقچه بيرون مي‌آورند كه خرمالوها را بر درخت زرد ببينند.
خلاصه كه
تهراني‌ها پاييز را بخاطر خرمالوهايش دوست دارند ببينند.

Thursday, November 10, 2005

ايدز: بدتر از مرگ براي خانواده‌هاي ايراني

فكر مي كنيد اگر در ايران به خانواده شخصي بگويند كه مثلا فرزند شما ايدز دارد، چه واكنشي آن خانواده ايراني از خود نشان مي دهند؟
در سالن انتظار بيمارستان نشسته و منتظر بودم تا ساعت ملاقات شروع شود. پرستاري عصبي وارد سالن شد و به دنبالش جواني مضطرب. اول كه وارد شدند. آهسته صحبت مي كردند اما وقتي چند دقيقه‌اي گذشت تقريبا اطرافيان مي فهميدند كه آنها چه مي‌گويند. من هم كه مي‌ميرم اگر اتفاقي اطرافم رخ دهد و كامل متوجه‌اش نشوم، رفتم جلو و گوش تيز كردم براي اصل ماجرا.
پرستار مي گفت: "آقا چند بار آزمايش بگيريم حتي دربانمان هم برايش مسجل شده كه ايشان ايدز دارد چه رسد به دكترها! ايشان به حتم ايدز دارد و فعلا بايد در بخش مراقبت‌هاي ويژه باشد تا دستور بعدي دكتر."
جوان كه در گفته‌هايش نشان داد كه برادر بيمار بستري است، با غمي كه بغض هم همراهش شده بود، گفت: "آخه مگه ميشه! اون چه طوري ايدز گرفته؟ من مي شناسمش اون اهل رابطه و اين جور چيزا نبود؟ حالا خانم پرستار، از كي اين مريضي رو گرفته؟"
خانواده بيمار مبتلا به ايدز شگفت زده شده بودند. بيمار را براي مشكلات كليوي كه برايش پيش آمده بود، بستري كرده بوده‌اند، اما حالا در آزمايشات جواب آمده كه ايشان مبتلا به ويروس ايدز است.
در ايران متاسفانه آموزش درستي در زمينه بيماري ايدز به جوانان و حتي خانواده ها داده نشده. چه خود بيمار و چه خانواده ابتلا به اين بيماري را از مرگ بدتر مي دانند. يعني ننگي مي پندارند آن را. بدون آنكه تحقيقي كنند و عامل ايجاد بيماري را كشف كنند. در ايران نه تنها به روش‌هاي جلوگيري از ابتلا اهميتي داده نشده بلكه از نظر رواني آموزشي براي بعد از ابتلا به خانواده ها نشده است.
آن خانواده اي را كه من ديدم حاضر نبودند برگردند به بخش و مريض شان را ببينند. به زباني ديگر، نمي خواستند سر به تن مريض‌شان باشد ديگر. خب اين خيلي آزار دهنده مي شود كه با خبر يك بيماري، يك زندگي از هم بپاشد؛ فرزندي از چشم خانواده بيفتد و طرد شود. باور كنيد اگر آن خانواده را ول مي كردي خودشان جوان بيمار را خفه مي كردند.
همان موقع به خانواده خودم فكر كردم. اگر روزي خبر اين بيماري را به خانواده ام بدهند آنها چه واكنشي نشان مي دهند؟ چقدر آماده برخورد با اين مشكل هستند؟ من از خودم اطمينان دارم كه الحمدالله چشم و گوشمان بسته است اما اگر دندان پزشكم مراعات نكرده باشد و ناقل ويروس شده باشم چه؟ شايد بتوان با تكنولوژي امروز دنيا فهميد كه طريق ابتلا شدن به چه صورت بوده اما با فرهنگي كه در ما ايراني‌ها هست و عدم آموزش درست به نظرم اين خبر براي هر كس مي تواند از مرگ بدتر باشد. هنوز بسياري از خانواده هاي ايراني هستند كه هرگاه اسم بيماري ايدز به ميان مي آيد، به ياد خاك بر سري مي افتند و بس؛ هيچ آموزش و شناخت ديگري ندارند. تا بخواهند متوجه شان كنند كه عامل اصلي بيماري چه بوده، بيمار زير فشار رواني از بين مي رود.
به نظرم صدا و سيما اينجا بسيار نقش آفرين مي تواند باشد. بجاي اينكه ساعت ها وقت مردم را با برنامه‌هاي بي محتواي به قول خودشان طنز بگيرد، مي تواند سريال‌هاي داستاني درباره بيمارهايي نظير ايدز بسازد كه اثرگذار باشد. اين روزها اثر سريال‌هاي ساخته شده در بين خانواده‌هاي ايراني بسيار زياد است. و همچنين از آنجا كه ما ايراني ها علاقه زيادي به برنامه هاي آموزشي صرف نداريم، ساختن مجموعه‌هاي تلويزيوني كه بتواند به نوعي داستاني سطح دانش و نوع برخورد با وضعيت بحراني بعد از آگاهي از ابتلا به بيماري را بالا برده و آموزش دهد، بسيار موثر است.

Wednesday, November 09, 2005

مرگ یک روزنامه‌نگار در ناآرامی های برره


خبرگزاري آفتاب- بر طبق آخرین گزارش‌های رسیده یک روزنامه نگار ناراضی بنام کیانوش استقرارزاده در روستای برره توسط عوامل ناشناس به قتل رسیده است. این خبری بود که یکشنبه شب در یک شبکه تلویزیونی لس آنجلس بازتاب بسیاری داشت و مجری این شبکه را به تاثر واداشت. ماجرا از این قرار بود که یک بیننده تلیویزیونی با شبکه ماهواره‌ای رنگارنگ تماس گرفت و از خبر مهمی پردا برداشت که قصد بازگو کردن آن را دارد.
مجری این شبکه هم که با آب و تاب و فراوان وی را به توضیحات بیشتر فرا می خواند تا انتها نیز متوجه نشد که سرکاراست.
بیننده شوخ طبع که مجال را برای عرض اندام مناسب دیده بود با هیجان فراوان از مرگ یک روزنامه نگار در برره و ناآرامی در برره بالا و برره پایین خبر داد و مراتب تسلیت خود را به سحرناز اعلام کرد.
مجری برنامه که خبر نداشت برره یک سرزمین خیالی ساخته و پرداخته سیمای جمهوری اسلامی است از منبع خبری خود درخواست کرد تا اطلاعات بیشتری را در اختیار مردم قرار دهد. به این ترتیب فرد تماس گیرنده ضمن برشمردن جزئیات شورش و ناآرامی در برره گفت: ضمنا در تهران نیز طبق آخرین اخبار دو نفر به نامهای حبیب و صمد یک کارخانه‌دار معروف به نام «آق قندی» را به گروگان گرفته‌اند و تلاش ماموران انتظامی برای دستگیری گروگان‌گیران ادامه دارد.
سرانجام مجری برنامه خوشحال و شادمان از کسب آخرین اخبار سیاسی با فرد مذکور خداحافظی و از وی تشکر فراوان کرد.
این نخستین بار نیست که کانال های ماهواره‌ای لس آنجلسی مضحکه دست مخاطبان خود قرار گرفته‌اند، نمونه چنین اظهاراتی در ساعات مختلف شبانه روز در شبکه های مختلف قابل مشاهده است.
لازم به ذکر است تلویزیون رنگارنگ همان شبکه‌ای است که سال گذشته پدیده ای به نام «هخا» را معرفی کرد و با وعده‌های وی عده‌ای از مردم را سر کار گذاشت.

Tuesday, November 08, 2005

درباره كارگاه خانم عمار


امروز بعداز ظهر در كارگاه خانم عمار- معاون دبير عكس بخش خاورميانه خبرگزاري فرانس پرس شركت كردم. اين جلسه براي بررسي بيشترعكس هاي ارسال شده در جايزه گلستان بود و همچنين صحبت درباره نحوه اديت عكس در خبرگزاري فرانس پرس و آشنايي بيشتر عكاسان با فضاي كنوني خبرگزاري ها و نحوه انتخاب و ويرايش عكس‌ها با متدهاي روز دنيا.
راستش جلسه آنطور كه فكر مي كردم نبود. حداقل حرف جديدي براي من نداشت خانم عمار. فكر مي كنم فاصله زيادي با عكاسان خبري حرفه اي دنيا نداريم. فقط امكانات كم داريم. كارمان سيستماتيك نيست و انسجام نداريم همين. وگرنه از لحاظ دانش فكر مي كنم فاصله‌مان كم است.
خانم عمار در ادامه جلسه درباره گزارش تصويري اميد صالحي اظهار نظر كرد و به انتقادات پاسخ داد اما فكر مي كنم قانع كننده نبود و بسياري از موضعگيري ايشان راضي نشدند. ايشان در كل كارگرداني در گزارش تصويري را نفي كردند. اما در ادامه از گزارش تصويري اميد دفاع كردند. درصورتي كه بسياري بر اين اعتقاد هستند كه عكس‌هاي اميد صالحي كارگرداني شده است. اين ساختن‌ها آنقدر در عكس ها مشهود است كه توي ذوق مي زند. البته ايشان تا حدودي در آخر صحبت‌هايشان كوتاه آمدند و گفتند كه من بسيار خوشبينانه به گزارش نگاه كردم و اصل را بر اين گذاشتم كه عكاس هنرمندانه تركيب بندي ها را انتخاب كرده است اما به نظرم اين خوشبيني بيش از حد بوده است و در واقع نوعي ارفاق به عكاس شده است. من حتي در آخر جلسه به خانم گلستان گفتم كه اين نوع برخوردها در آينده نتيجه بسيار ناگواري در عكاسي خبري در ايران ايجاد خواهد كرد هر كس به خود اجازه مي دهد داستاني بسازد و به سبك تركيب بندي مخملبافي به جاي فيلم، چند فريم گزارشي بگيرد.
به هر حال نمايشگاه برگزار شده است و برندگان مشخص شده اند و جايزه ها هم توزيع شده. خوب است كه دست‌اندركاران مسابقه به داوران سال آينده گوشزد كنند كه براي دور سوم جايزه دقت بيشتري را در نحوه انتخاب آثار صرف نمايند تا چنين جنبه‌هاي منفي در جايزه گلستاني تاريخي نشود كه اين خطاها هيچ گاه نه در عكس هاي كاوه گلستان بود و نه در اخلاق كاري حرفه اي او.

Monday, November 07, 2005

چند خط درباره دومين جايزه سالانه گلستان

مي خواهم چند خط درباره جايزه كاوه گلستان بنويسم. البته درباره تبحر و بي طرفي داوران دوره دوم هيچ شكي ندارم؛ از آقاي جبرئيلي و خانم عمار گرفته تا شكرخواه و سربخشيان. اما يك نكته ديروز در سالن مراسم مرا آزار داد. احساس كردم هيئت داوران از يك موضوع بزرگ چشم پوشي كرده اند. با دو بخش ديگر مسابقه كاري ندارم و هم جايزه تك عكس خبري را شايسته عكس برگزيده مي‌دانم و هم بخش استعداد جوان را. اما به نظر من اميد صالحي در بخش گزارس تصويري تقلب كرده است.
ببينيد ما تنها در عكس‌هاي اصطلاحا تبليغاتي و صنعتي مي توانيم سوژه بسازيم، و نه عكس‌هاي خبري. اين نه اخلاقي‌ست و نه حرفه اي. يك عكاس نمي تواند به سوژه بگويد چطور فيگور گرفته و چه كار كند. مگر يك عكاس خبري براي fashion عكاسي مي كند؟! خير، آن بخشي كه جناب آقاي صالحي تصويرهايش را فرستاده، بخش گزارش تصويري و آن هم با توجه به موضوع عكس‌ها گزارش اجتماعي است. آقاي اميد صالحي بايد به اين نكته توجه كند كه هنر نيست اگر ما به سوژه امر كنيم چه حالتي بگيرد و چه تركيبي بسازد. هنر يك عكاس در اين است كه اجازه دهد سوژه زندگي روزمره خويش كند و عكاس پيامي دلخواه يعني آنطور كه فكر مي‌كند از دل سوژه بيرون آورد. يعني سعي كند از زندگي روزمره تركيب بندي و سوژه بسازد؛ نه اينكه همانند يك كارگردان سينما به سوژه بازي دهد. درست است يا نه؟ در اين روش جان عكس‌ها گرفته مي شود؛ همان طور كه از عكس‌هاي اميد گرفته شده است.
اگر خيلي خوشبينانه به گزارش تصويري اميد نگريسته شود، شايد اين طور نتيجه شود كه اميد خواسته پيامي را كه انتقالش به صورت خبري دشوار است، با ساختن بعضي از سوژه‌ها سريعتر و بهتر نتيجه بگيرد كه در صورتي كه اين استدلال آورده شود، بايد بگويم كه تركيب‌ها عجيب اغراق شده اند و توي ذوق مي‌زنند و در واقع اميد از طرف ديگر بام افتاده است.
يادم مي‌آيد كه براي سالگرد ترور حجاريان جبهه مشاركت مراسمي در زير زمين ساختمان حزب مشاركت ترتيب داده بود. به آن جلسه رفتم و شروع به عكاسي كردم. بعد از نيم ساعت عكاسي، از عكس‌هايي كه گرفتم راضي نشدم. تصميم گرفتم كه هر طور شده براي عكس اول آن شب روزنامه يك عكس خوب تهيه كنم. در همين فكر بودم كه يك مرتبه متوجه شدم حجاريان وقتي خسته مي شود، سرش را به علت دردي كه در گردن دارد بالا مي برد و چند ثانيه نگه مي دارد. چند دقيق قبلش هم از او شنديم كه گفت از اين زخمي كه دارم به خدا شكايت مي برم. خب، اين سوژه‌اي شد براي عكاسي‌ام. حال فهميده بودم كه از موقعيت low angle زماني كه او سرش را بالا مي برد مي توانم عكس خوبي از او بگيرم. حتي تيتر پيشنهادي را هم انتخاب كردم. دقيقا يك ساعت تمام زير ميز حجاريان نشستم تا او يك بار ديگر سرش را كامل بالا ببرد كه بالاخره بالا برد و من عكس مورد دلخواه‌ام را گرفتم. اگر همان موقع به حجاريان مي گفتم كه يك بار ديگر سرت را بالا ببر، مطمئنا عكس خوبي در نمي‌آمد اما چون سوژه زندگي عادي خود مي كرد، عكس طبيعتا درست درآمد و علاوه بر اينكه عكس يك روزنامه شد، يك ماهي هم در سايت مشاركت جاي گرفت. بي اغراق عكس خوبي شد.
به نظرم عكس هاي اميد صالحي ساختگي است و هيچ جذابيتي براي بيننده نمي تواند ايجاد كند. اميدوارم يكي از داوران محترم مسابقه در اين‌باره توضيح بدهد تا مسئله كاملا روشن شود. راستش برايم عجيب است كه داوران مسابقه كه همگي دستي حرفه‌اي در كار تصويربرداري دارند چطور به اين موضوع اهميت ندادند. من كه باور نمي كنم از ديدشان پنهان مانده باشد.

Sunday, November 06, 2005

كجا مي‌توان كمي استراحت كرد

از كنار ديوار بلند زندان اوين مي گذرم. سرم را بالا مي برم و نگهبان بالاي برجك را نگاه مي كنم. او زودتر به من خيره شده. با دست به او اشاره مي كنم و با سر سلام و خسته نباشي مي گويم. او با لبخندي و تكان خفيف سر جواب مي دهد. دلم پشت ديوار است. آن سرباز هم فهميده بود به گمانم. حواسم پيش گنجي بود و خيلي‌هاي ديگر كه تنها براي بيان عقايدشان سالهاست كه در سلول اند. مثلا آمده ام كمي هواخوري و كسب آرامش. باز اين ديوارها دگرگونم كرد.
از ديوار زندان مي گذرم. شاخه هاي افتاده بر روي ديوار باغ هاي اطراف را تنها برانداز مي كنم بدون آنكه لذتي از آنها ببرم. تمام حواسم هنوز آن سوي ديوارهاست. به ميدان دركه مي‌رسم. بوي جگر و كباب و غليان مرا به خود مي آورد كه از اين به بعد هم مسير باريك تر مي‌شود و هم سخت‌تر. به سمت كوه حركتم را ادامه مي‌دهم. جواناني را در مسير مي‌بينم كه با اضطراب دائم اين طرف و آن طرف را مي‌پايند تا مبادا مزاحمي سر راهشان سبز شود. در تمام مسير هرجا كه درختي دور افتاده و يا سنگي دماغه‌دار وجود دارد، دختر و پسري زير آنها شانه به شانه‌ يكديگر پنهاني نشسته‌اند. علتش را هم همه مي‌دانند كه لازم به توضيح اضافه نيست؛ عشق را تا آنجا كه مي‌توان، در پستو نهان بايد كرد!
با ديدن اين صحنه‌ها دوباره غم به سراغم مي آيد. اي بابا! هر جا مي روم دردي مي‌بينم. آمده‌ام از درد كمي كم كنم، مثل اينكه راحتي مال من نيست، غصه افزون مي كنم. باز خيالم مي رود پي حرف‌هاي تكراري:" آزادي در اسلام به چه معناست؟ اصلا اسلام براي انسان آزادي قائل است؟ اگر هست پس چرا در اين جمهوري اسلامي نيست؟ ...هان؟...چي؟ اين كشور اسلامي نيست؟ پس چيست؟"
همين سئوال‌ها را در كوهپيمايي با خودم تكرار مي‌كردم كه يكهو خوردم به صحنه‌اي ديگر از موجوداتي ديگر! دو خر يكي ماده و يكي نر به جدالي با هم افتاده بودند. خر ماده طبق معمول بسته شده بود به يك ميله و خر نر هم باز طبق عادت آزاد آزاد بود. جاي مانور داشت و هر كاري دلش مي خواست با خر ماده انجام مي داد. عجبا!
ايستادم و دوربين كوچكم را آماده كردم. مي دانستم كه اين نر خر نقشه‌ها در سر دارد. از چشم‌هايش كه پر خون بود، فهميدم. مگر ماده خر توانست جلوي هوس اين نر خر را بگيرد؟! نتوانست. هر چقدر تقلا كرد، نتوانست. چندين بار با لگد بر سر و صورت نر خر كوبيد اما نتوانست. حيوان زبان بسته با زنجير به ميله‌اي بسته شده بود و راه فرار نداشت. عاقبت خر نر آنقدر اصرار كرد و هيكل خود را بر روي ماده خر انداخت تا خر ماده از نفس افتاد و به نر رضايت داد. تمام پاهايش هم بر اثر كشيده شدن بر روي زمين زخمي شده بود و ديگر توان ايستادگي در برابر نيروي غير قابل كنترل خر نر نداشت.
بقيه ماجرا را روايت تصويري مي كنم تا ببينيد كه اين دو خر آزادانه چه كردند؛ درحاليكه دو جوان ايراني كمي آنطرف تر حتي جرئت صحبت آزادانه با يكديگر نداشتند. اين دو حيوان نمايشي در انظار عمومي برپا كردند كه وصف‌اش به كمال غير ممكن است.

ببينيد! مثلا براي استراحت رفته بودم؛ آن از ديوار بلند اوين كه حال مرا از همان اول بكلي خراب كرد، اين هم از اين همه تضاد كه در طبيعت اسلامي وجود دارد. خدايا! كجا مي‌شود كمي استراحت كرد؟

Saturday, November 05, 2005

برگزیده تک عکس خبری دومين جايزه گلستان

محسن صالحی- جنین در جوی آب، خیابان ولیعصر، بهمن 83