Tuesday, January 31, 2006

خداحافظي

روزي كه تصميم گرفتم به اجبار با اسم مستعار در اين وبلاگ بنويسم، دقيقا فرداي روزي بود كه وبلاگي را كه با اسم خودم در آن مي‌نوشتم، براي هميشه تعطيل كردم. امروز بعد از نزديك به شش ماه تصميم گرفتم اين وبلاگ را هم براي هميشه ببندم. راستش ديگر انگيزه‌اي براي نوشتن ندارم. نه اينكه از نوشتن خسته شده‌ام، نه؛ از دنياي وبلاگ‌ها خسته شده‌ام! فكر مي‌كنم اين دنياي مجازي، آدم‌ مجازي مي‌خواهد كه من نيستم. اگر هم بخواهي در آن خودت باشي، يعني حقيقي باشي، آسيب‌هايش چنان است كه هميشه در ذهنت مي‌ماند و از بين نمي‌رود.
به هر حال اين وبلاگ كوچك را تعطيل مي‌كنم و براي هميشه وبلاگ‌نويسي را كنار مي‌گذارم. تصميم گرفته‌ام حتي به عنوان خواننده هم وارد دنياي وبلاگ‌ها نشوم؛ بايد اين عادت را ترك كنم! مسلما وقت بيشتري براي كارهايم پيدا خواهم كرد.
از تمام دوستان ديده و ناديده‌ام، از مجيد زهري عزيز تا استاد خسرو ناقد كه بسيار از مطالب‌شان آموختم و همچنين خيلي از دوستان ديگر كه يك بار اسم آوردم، سپاسگزارم و اميدوارم در آينده، دنياي مجازي فارسي زبانان را با سعي و تلاش و قلم‌شان در مسير انصاف و نقد و اطلاع رساني صرف قرار دهند.
موضوعي ديگر را هم بر خلاف ميلم مجبورم در پايان بنويسم: در مدتي كه در دو وبلاگم مي‌نوشتم، براي تعداد معدودي از وبلاگ‌ها، هم با اسم واقعي‌ام و هم با اسم مستعار كارنه چند تايي كامنت گذاشتم؛ اما از اين پست به بعد اعلام مي‌كنم كه نه با اسم خودم و نه با اسم مستعار كارنه به هيچ عنوان براي وبلاگي كامنت نخواهم گذاشت و اگر جايي كامنتي به نام من خوانديد، بدانيد كه متعلق به اين‌جانب نيست. اين را گفتم تا مبادا آدم مريضي با نام من به اساتيدي نظير معروفي، بهنود، جامي و... كه وبلاگ دارند، توهين كند و به اسم اين‌جانب تمام شود.

Monday, January 30, 2006

اين سگ در روستاي جابان جايي گرم‌تر از كنار پنجره يك مغازه پيدا نكرده بود. بخاري نزديك پنجره بود و صفحه فلزي پائين پنجره را هم گرم كرده بود.

Sunday, January 29, 2006

هر برگی که می افتد

مهدي جامي: "اصلا اتفاق مهمی نيست." لابد اگر بشنويد چنين خواهيد گفت. "از اين اتفاق ها زياد می افتد." تنها برگی افتاده است. درخت پابرجاست. اما نه. اتفاق مهمی است. بخصوص که با خشونت بی‌دليل روبرو باشيم. من هميشه از خشونت وحشت کرده ام بادلیل و بی‌دلیل. مدرسه که بودم معلمها تندخو بودند. در خانواده ها که می ديدم پدرها تندخو بودند. بعدها در انقلاب ديدم که بيگانه هايی که نمی‌شناختم چه قساوتی داشتند. هميشه کتک خوردن آن مردی را به ياد می‌آورم که از بس به سرش چماق زدند سرش مثل هندوانه آب‌لمبو شده بود. وقتی جسدش را از آمبولانس بيرون آوردند به چشم خودم ديدم. جلو بيمارستان امام رضا در مشهد. بعدها هميشه ترس بود وحشت بود ترس اينکه بريزند در خانه. ترس اينکه بدانند چه می خوانی. ترس هامان بی حد و اندازه بود. ما زير سايه ترس بزرگ شديم و سعی کرديم از پا نيفتيم. حيثيت خودمان را حفظ کنيم. عزت خودمان را. ترسخورده نباشيم. اما ترس رفته بود زير پوست مان. توی کابوس‌هامان.
ادامه مطلب...

Saturday, January 28, 2006

هشت مهر مفقودشده‌ي موزه‌ي ملي ايران، در خود موزه بودند


به گزارش گروه دريافت خبر خبرگزاري دانشجويان ايران (ايسنا)، در نمابري كه هيچ‌جاي آن صفت "دزديده‌شده" براي اين اشيا به‌كار نرفته، به‌نقل از حميد بقايي _ ‌قائم مقام رييس سازمان ميراث فرهنگي و گردشگري _ آمده است: مفقود شدن مهرهاي يادشده به‌دنبال بررسي‌هاي عمومي مسوولان موزه از ويترين‌هاي اين موزه طي ماه گذشته، مشخص شد. به‌دنبال اين خبر و اطلاع يافتن مسوولان آگاهي، يگان حفاظت سازمان دفتر حقوقي سازمان و كاركنان زحمت‌كش موزه و ارايه‌ي مدارك مربوط به مشخصات هشت مهر مفقودشده به اين دفتر براي ارايه به پليس بين‌الملل و تشديد مسائل حفاظتي ازسوي يگان حفاظت سازمان، سارقان به خروج اين اموال از موزه قادر نشدند و اشياي يادشده، امروز _ هشت بهمن‌ماه _ در يكي از بخش‌هاي موزه پيدا شدند.
ادامه خبر...

[...]

[...]

Friday, January 27, 2006

اعلام اعتصاب


سلام بر شما رانندگان و کارگران حق طلب و زحمت کش
همان طوری که شما عزيزان می دانيد، سنديکای کارگران شرکت واحد اتوبوسرانی با تمام وجود از حق و حقوق شما دفاع نموده و در اين راه با تحمل سختی ها همانند سلول های انفرادی اوين، اخراج، تبعيد و احضارهای متعدد به مراکز امنيتی، به هيچ عنوان در دفاع از حق و حقوق قانونی کارگران ذره ای عقب نشينی نکرده و با اتحاد و همت و يک پارچگی شما، همچنان از حق و حقوق شما جانانه دفاع می کند.
متاسفانه با همه اين رنج ها و سختی ها، نه تنها اقدام شايسته ای در جهت اجرای خواسته های به حق و قانونی کارگران تحقق نيافته است، بلکه رئيس هيات مديره سنديکا آقای منصور اسالو، از تاريخ 1/10/1384 به دليل نامشخص و نامعلومی دستگير و زندانی شده است. لذا از تمامی همکاران به ويژه رانندگان غيور و حق طلب در دو شيفت صبح و عصر و کارگران تعميرگاه ها و مناطق دهگانه و اتوبوس برقی و واحد گشت و امور اداری دعوت می نمائيم در يک اتحاد و همبستگی فراگير و غيرتمندانه در مورخه شنبه 8/11/1384 از اول صبح دست از کار کشيده و در مناطق تجمع کرده و تا آزادی آقای منصور اسالو و به رسميت شناختن سنديکا و انعقاد پيمان دسته جمعی ششم به اعتصاب در همه مناطق و اتوبوس برقی و واحد گشت ادامه داده و هماهنگ با تصميمات بعدی هيات مديره سنديکا آماده باشيد، اعتصاب را ادامه می دهيم تا به خواسته های خود برسيم.


سنديکای کارگران شرکت واحد اتوبوسرانی تهران و حومه
4/11/1384
بايد به اميد عزيز بگويم كه به نظرم اين يك بازي كثيف با لغت است كه خيلي هم واضح است كه هدايت شده است؛ يعني كسي كه اين جمله را روي دستش نوشته، مطمئنا از معني آن اطلاعي نداشته. اين جمله را قطعا عكاس يا كسي كه سوء نيت داشته به اين دختر جوان ديكته كرده. فكر مي‌كنم فهميدن اين قضيه هم خيلي سخت نيست. تا دلت بخواهد از اين ترفندها در كار ديده‌ايم. متاسفانه رسانه‌هاي خارجي عجيب دنبال كلمات نزديك به فعاليت پنهان هسته‌اي در داخل ايران مي‌گردند.
قطعا اشتباه به نظرم عمدي سي‌ان‌ان را همه در كنفرانس خبري احمدي‌نژاد شنيده‌اند. اينها قصد دارند به دنيا بقبولانند كه مردم ايران هم طرفدار توليد سلاح‌هاي هسته‌اي از جانب حكومت‌شان هستند.
اين كم دانشي ما مردم داخل ايران در زبان انگليسي هم دردسري شده است!

Thursday, January 26, 2006

خاطره‌اي ديگر

عجيب به شطرنج علاقه داشتم. صفحه شطرنجي برايم مانده بود قديمي و به ارث رسيده. با آن مي‌نشستيم و با برادرم بازي مي‌كرديم. در سال هفتاد كه فدراسيون شطرنج بعد از يك دهه ممنوعيت سر و سامان مجدد گرفته و راه افتاده بود، عضو فدراسيون شدم. آن موقع پانزده سالم بود. چنان عشق به بازي شطرنج داشتم كه هر روز بعد از مدرسه از خيابان خيام[پاچنار] تا هتل استقلال را مي‌رفتم و مي‌آمدم. آن زمان فدراسيون در خانه‌اي مصادره‌اي روبروي هتل استقلال در زعفرانيه بود. چه خانه ويلايي زيبايي هم بود.
آن روزها جمع معدودي به فدراسيون مي‌آمدند و شطرنج بازي مي‌كردند. در كشور ورزشي نو محسوب مي‌شد. تقريبا يك دهه مردم ايران از بازي شطرنج محروم مانده بودند و براي خيلي‌ها تازگي داشت. همان جمع چند ده نفره هر روز به فدراسيون مي‌رفتيم و دور هم جمع مي‌شديم و شطرنج بازي مي‌كرديم. بعدا فدراسيون تصميم گرفت براي اعضا دو روز در هفته مسابقه برپا كند. چه مسابقات جذاب و هيجان‌انگيزي هم مي‌شد. چه روزهايي داشتيم. استادم هم مرحوم يوسف صفوت قهرمان اسبق شطرنج ايران بود. استاد بزرگي كه همه نصيحت‌هايش هنوز در يادم هست و هرگز فراموش‌شان نمي‌كنم.
من از معدود نوجوانان آن زمان فدراسيون بودم كه تقريبا ديوانه شطرنج بودم. اما از من كم سن و سال‌تر هم بود. پسري حدودا ده ساله آن روزها مي‌آمد فدراسيون. او هم همانند من ديوانه شطرنج بود و پدري داشت دلسوز و مهربان كه هر روز اين پسرك را از راهي دور به فدراسيون مي‌آورد و مي‌برد. آرزوي پدرش اين بود كه روزي پسرش استاد بزرگ شطرنج شود. با چه دقت و وسواسي بازي‌هايش را دنبال مي‌كرد و چه تلاشي مي‌كرد براي تمرين بيشتر فرزندش. من هيچ‌گاه نتوانستم اين پسرك ده ساله را ببرم. تنها يك بار از او تساوي گرفتم. هميشه بازي‌ها را مقابل او واگذار كردم. نابغه‌اي بود اين پسر.
اكنون چهارده سال از آن روزها مي‌گذرد و آن پسرك حالا براي خودش استاد بزرگي شده است. اولين استاد بزرگ شطرنج ايران: احسان قائم‌مقامي. دوست دارم اگر روزي وقت كردم، به فدراسيون بروم و احسان را يك بار ديگر از نزديك ببينم. ده سال است كه نديدمش. پدرش را هم خيلي علاقه دارم ببينم و به او بگويم خسته نباشي پدر؛ مزد تمام زحمات و تلاش‌ات را گرفتي. به مادرش هم بگويم تمام آن معطلي‌ها در راهروهاي سالن مسابقات و تورنمنت‌ها بالاخره جواب داد. يادت هست مادر روزي در هتل كوثر در مسابقات غرب آسيا گفتم كه سرانجام مزد زحمات‌تان را مي‌گيريد؟ هر دو الگويي هستيد براي تمامي پدر و مادرها كه نشان داديد صبر و شكيبايي و تشويق فرزندان به كاري كه علاقه دارند، به چه مردان بزرگاني تبديل شان مي‌كند.
راستش وقتي اين مطلب پارسا را خواندم، تصميم گرفتم چند خطي از آن روزها بنويسم. شايد در آينده از شطرنج و اين بازي بي‌نظير بيشتر نوشتم؛ مخصوصا از كارپوف و كاسپاروف و ديگر قهرمانان مورد علاقه‌ام نظير آناند هندي.

Wednesday, January 25, 2006

يك خاطره


هر وقت كه وارد وبلاگ حسن سربخشيان[عكاسي كه از هر فريم‌اش نكته‌اي ياد گرفتم] مي‌شوم و چشمم به اين عكسش مي‌افتد، ناخودآگاه به روزهاي هجده تير 78 مي‌روم. چه روزهايي بود براي من كه همه آن چند روز را از نزديك ديدم و مي‌خواستم كه همه اتفاقات را در ذهنم ثبت كنم. با ديدن اين عكس گوشه‌اي از آرشيو آن روزها برايم باز شد. پنج روز خانه نرفتم. آخرش هم وقتي خبردادند كه مادرم پس افتاده و حالش وخيم است، راضي به برگشت شدم.
از سال هفتاد و پنج تا كنون تقريبا بيشتر حوادث مهم سياسي را كه در مملكت ما رخ داده از نزديك ديده‌ام. يادم مي‌آيد يكي از روزهاي درگيري‌هاي هجده تير[ روزسوم، يعني يكشنبه بيستم تير78] حدود ساعت يك بعدازظهر در ميدان ولي‌عصر، با عده‌اي از بچه‌ها از طرف دانشگاه مامور شديم كه مراقب جمعي باشيم كه حرارتشان زياد بود و به تصميم جمع توجهي نمي‌كردند و مي‌گفتند كه فرياد اعتراض‌شان را به خارج از دانشگاه بايد ببرند.
در راه عده‌اي اراذل و اوباش در جمع افتادند و مي‌خواستند به بانك‌ها و مغازه‌ها حمله كنند كه ما بلافاصله جمع را از آن محل جدا ‌كرديم و تمام راه به مردم نشان‌شان مي‌داديم كه اينها از دانشجويان نيستند. همين كه به ميدان ولي‌عصر رسيديم، ديدم كه جو ميدان مثل هميشه نيست. تمام مغازه‌هاي داخل ميدان بسته شده‌‌اند و نه از شمال ميدان ماشيني وارد مي‌شود و نه از شرق و غرب ميدان. فقط عابران پياده از كنار و وسط ميدان با شتاب مي‌گذشتند. به دلم افتاد كه بايد در كوچه‌هاي اطراف ميدان خبري باشد. احساس كردم دامي برايمان پهن كرده‌اند. قصدشان اين بود كه بچه را به وسط ميدان بكشند و از چهار طرف حمله كنند. با بچه‌ها تصميم گرفتيم داخل ميدان نشويم؛ اما جمعيت را مگر مي‌شد كنترل كرد! عده‌اي را نگه داشتيم و مابقي رفتند ضلع غربي ميدان و شروع كردند به شعار دادن. در يك لحظه تويوتايي سفيد رنگ با شتاب وارد ميدان شد و هجوم برد وسط جمعيت به قصد مرعوب كردن دانشجويان. دو سرنشين تويوتا مسلح بودند. آن دو ديگر فكر اين را نكرده بودند كه در ميان دانشجويان اراذل و اوباش هم افتاده بودند. دو سه نفر از آنها به سرعت به طرف درب‌هاي خودرو رفتند و دو مامور را با چوب و چماق بيرون كشيدند. آن دو چون مسلح بودند از ترس اينكه خلع سلاح‌ شوند پا به فرار گذاشتند و خودرو را سپردند به جمعيت. جوانان هم در يك چشم به هم زدن شيشه‌هاي ماشين را خرد كردند و يكي با تبحر خاصي در باك بنزين را باز كرد و بنزين‌ ماشين روي زمين ريخت. حال يك جرقه لازم بود تا ماشين تبديل به تكه آهني شود كه شد. پليس كه اين صحنه را از دور مي‌پائيد، باران گاز اشك‌آور در ميدان ريخت. ديگر ازآنجا به بعد نمي‌شد در ميدان ايستاد؛ از ضلع شمال و شرق و غرب ميدان بيسجي چماق به دست همراه با پليس ضد شورش بود كه بيرون مي‌آمد.
يادم مي‌آيد تنها كاري كه توانستم انجام دهم اين بود كه پيراهنم را از تنم درآوردم و جلوي صورتم بستم. هوا جوري شده بود كه انگار در سونايي داغ نشسته‌اي و تنفس مي‌كني. چشم‌هايم به سختي اطراف را مي‌ديد. در حين اينكه فرار مي‌كردم، در كوچه پائين ميدان، پيرزني را پشت درب نيمه باز خانه‌اي ديدم كه ايستاده بود و صحنه را مي‌پائيد. مي‌دانستم كه اگر كوچه را تا آخر بدوم و به خيابان حافظ برسم يك راست بايد سوار خودروي پليس شوم. بچه‌هاي اطلاعات در انتهاي كوچه‌ها نشسته بودند و منتظر تا دانشجوها از راه برسند. از پير زن خواهش كردم كه مرا به خانه‌اش راه بدهد. او هم با گشاده‌رويي قبول كرد و نه تنها من بلكه چند نفر ديگر را هم كه پشت سرم داخل كوچه شده بودند، پناه داد.
خداي من چه مي‌ديدم! از آن لحظه به بعد از بالاي پشت بام خانه آن پيرزن، تنها صحنه يورش وحشيانه پليس و بسيجيان بود و ضرب و شتم جوانان بيچاره در ميدان و كوچه‌هاي اطراف. آتش زدن آن خودرو بد جوري نيروهاي امنيتي را عصباني كرده بود. هر كه را مي‌گرفتند، همانند آهويي كه در چنگال چند ببر افتاده باشد، تكه تكه مي‌كردند؛ ديگر چيزي از لباس‌هايش بر تن باقي نمي‌ماند.
آن روزها يكي همين حسن بود و يكي هم نيوشا توكليان. حسابي عكس گرفتند از اتفاقات. اي كاش روزي شود و نيوشا را ببينم و عكسهاي آن روزها را از او بگيرم. نيوشا در واقع از واقعه هجده تير به بعد عكاس شد. حسابي خود را جا انداخت. دختر زيبايي هم هست كه الان فكر مي‌كنم براي يك خبرگزاري خارجي كار مي‌كند.
تقريبا دو ساعتي در خانه پيرزن ماندم تا آب از آسياب بيفتد. بعد تمام راه تا دانشگاه را دويدم تا موضوع را به بچه‌هاي انجمن اسلامي اطلاع دهم. هيچ‌گاه ميانه خوبي با انجمن‌هاي اسلامي نداشته‌ام اما آن روزها همكاري‌مان جالب بود؛ دانشجويان بي‌دين هم‌سنگر دينداران شده بودند.
راستش اميدوارم روزي برسد كه آنقدر توانايي پيدا كنم كه تمام اتفاقات اين چند سال را بتوانم بنويسم. همه اتفاقاتي كه در حوادث و درگيري‌هاي سياسي افتاد و من از نزديك شاهدشان بودم؛ همه آن اتفاقاتي كه در شب‌هاي كوي دانشگاه در خرداد 82 افتاد و من با لباس مبدل در صف بسيجيان افتادم تا حوادث را از نزديك ببينم؛ همه جنايت‌هايي كه ديدم (من روي صحنه‌هايي كه ديدم جز جنايت كلمه ديگري پيدا نمي‌كنم) و در ذهنم ثبت كردم، روزي بتوانم بر روي كاغذ بياورم‌شان. اميدوارم.

Tuesday, January 24, 2006

كارگران و دانش‌آموزان اندونزيايي هر روز مسير خانه تا محل كار و تحصيل را اين‌چنين طي مي‌كنند كه بر اساس آمار منتشر شده هر ماه شش نفر بر اثر سقوط از بالاي ترن جان مي‌سپارند. البته مشابه چنين وضعيتي را هم اتوبوس‌هاي تهران و همچنين مترو دارند با اين تفاوت كه كسي جرئت نمي‌كند روي سقف برود.همه ترجيح مي‌دهند روي كول هم سوار شوند. / عكس: رويترز

بهزاديان بركنار شد


ايسنا: هيات نمايندگان اتاق ايران كه به‌منظور طرح دستور جلسه‌ تجديد انتخابات هيات رييسه‌ اتاق بازرگاني و صنايع و معادن تهران و نيز دو تن از اعضاي هيات رييسه‌ اتاق بازرگاني ايران در محل اتاق ايران جلسه‌ فوق‌العاده تشكيل داده بود با 108 راي موافق تجديد انتخابات اتاق تهران را به تصويب رساند.
به گزارش خبرنگار بازرگاني (ايسنا)، در اين نشست كه حدود 140 نفر از اعضاي هيات نمايندگان اتاق بازرگاني ايران حضور داشتند، اعضا با 108 راي موافق و 39 راي مخالف به تجديد انتخابات اتاق تهران راي دادند.
همچنين علاوه بر اين در يك راي‌گيري ديگر اعضاي حاضر با 107 راي موافق و 37 راي مخالف به بركناري محمدرضا بهزاديان از هيات رييسه‌ اتاق ايران راي دادند.
بر اساس اين گزارش، دكتر مهدي غضنفري ـ معاون وزير بازرگاني و رييس سازمان توسعه‌ تجارت با 112 راي به جاي خسروتاج ـ معاون پيشين وزير بازرگاني ـ به عنوان عضو جديد هيات رييسه معرفي شد.
علاوه بر اين دكتر شاطرزاده ـ معاون وزير صنايع و معادن ـ كه هفته‌ پيش به عنوان نماينده‌ وزارت صنايع به اتاق ايران معرفي شده بود در دومين حضور خود در اتاق ايران با 110 راي موافق به عنوان عضو جديد هيات رييسه و به جاي محمدرضا بهزاديان معرفي و انتخاب شد.

Monday, January 23, 2006

!آره با تو هستم تروريست بي‌شرف

ببينم اگر حسين درخشان وبلاگ ننويسد چطور مي‌شود؟ آناني كه او را به باد انتقاد و مسخره گرفته‌اند فرض كنند كه درخشان تصميم گرفت از فردا در وبلاگش ديگر چيزي ننويسد. خب چه تاثيري به حال شما دارد؟! دارد يا ندارد؟ جواب بدهيد ديگر. خب معلوم است كه ندارد. اگر من از طرز فكر و برخوردش خوشم نمي‌آيد اصلا به وبلاگش سر نمي‌زنم. حالا آقايي كه خود را علامه مي‌داني! راه‌حلش تنها كليك نكردن است. فقط يك كليك آن هم روي لينك وبلاگ درخشان. مطالبش را نخوان؛ آقاجان نخوان!
من دليل حمله عده‌اي از وبلاگ‌نويسان به حسين درخشان را تنها از روي حقد و كينه مي‌دانم و حسادت؛ مثلا آنجا كه مي‌گويند اين بنده خدا احمق است و يا عقل درستي ندارد و از اين دست مزخرفات.
به هيچ عنوان قصد ايفاي نقش وكيل درخشان را ندارم اما پافشاري عده‌اي آدم عقده‌اي را براي از دور خارج كردن حسين درخشان از دنياي مجازي را هم نمي‌پسندم. وقتي مي‌نشيني پاي وبلاگ همين علامه‌ها و مطالبشان را در باب محكوميت تروريسم مي‌خواني، لذت مي‌بري اما در عمل مي‌بينيم كه طرف نه تنها به حرف‌هايش كمترين اعتقادي ندارد بلكه از تروريست‌هاي قهار شخصيت هم مي‌باشد.
براي من حذف ديگران در هرشكلش ترور معني مي‌شود. اگر تروريسم را محكوم كني و از طرفي ديگر آن قدر هم‌نوع‌ات را ترور شخصيت كني كه او به انزوا كشيده شود، خود از صد طالبان بدتري. با تو هستم! آره با تو هستم تروريست بي شرف؛ از بن‌لادن هم كثيف‌تري!

باورتان مي‌شود يك بسته حدودا صد تا دو هزار توماني وسط پياده‌رو ضلع جنوب ميدان ونك ريخته شده باشد؟! جالب تر اينكه ابتداي كار كسي جرئت نداشت بردارد و عابران اول فكر مي‌كردند صاحب دارد. زني از راه رسيد و چند تايي از آن را برداشت و كمي جلوتر رفت و سراغ صاحبش را گرفت و ديد كسي صدايش در نيامد. بي‌جواب ماندن سئوال زن همانا و غيب شدن چند ثانيه‌اي تمام پول‌هاي پخش شده بر روي زمين همانا. مردم از دست هم مي‌گرفتند پول‌ها را و حتي بعضي‌ از پول‌ها در حين نزاع پاره شد. يك دو هزار توماني هم جلوي پاي من افتاد كه برداشتم‌اش. راستش براي صاحب پول‌ها ناراحتم. اميدوارم آن مقدار پول خرج يك ساعتش باشد؛ يعني آنقدر ثروت داشته باشد كه پول‌هايي كه به ما نيازمندان رسيد، برايش اهميت نداشته باشد.

از هر دو محروم مي‌شويم


اين كلمه "گفت‌و‌گو" را از آصفي بگيرند ديگر سخنگوي دولت نيست؛ يعني نمي‌تواند باشد. خسته كرد ما را بس كه گفت بايد گفـ‌ت‌و‌گو كنيم. واقعا با اين لحن مي‌توان اسمش را گذاشت گفت‌وگو؟!
مشخص است كه اروپا به ما اعتماد ندارد و تمام ادعايش هم اين است كه اگر چاقو دست‌مان بيفتد، ممكن است روزي علاوه بر پوست كندن ميوه، توي چشم يا در شكم همسايه‌ها كنيم؛ خيلي هم روي اين ادعا سرسختي مي‌كنند و به هيچ وجه كوتاه نمي‌آيند.
از دو سه سال قبل دولت خاتمي تمام سعي‌اش را كرد كه طرف‌هاي اروپايي و غربي را راضي كند كه با اين چاقو تنها هدف‌مان پوست كندن ميوه‌ است و به قول خودشان استفاده صلح‌آميز داريم، ولي آنها باورشان نشد. از طرفي ديگر هر چه تلاش كرد كه به جهان نشان دهد كه طرز استفاده درست از چاقو را بلد هستيم، لات و لوط‌هاي داخلي آن زمان كه امروزه دولتي شده‌اند، عربده كشيدند كه چاقو چيه! قمه را عشق است. حالا جناب آصفي به زبان همان لات‌هاي تازه دولتمرد شده و با صداي كلفت اروپا را تهديد مي‌كند كه مي‌گوييم بياييد با زبان خوش گفت‌و‌گو كنيم! و خب، با اين گاردي كه دولت ايران گرفته، محال است تا بتوان قدرت‌هاي غربي را متقاعد كرد كه چاقو را به تنهايي بدست گيريم. راه‌ حل روسيه هم كه پيشنهاد دادند ميوه را پوست بكنند و راحت در گلويمان بگذارند را رهبرمان! قبول نكرد و فكر مي‌كنم آخر كار، سر از شوراي امنيت درآوريم كه ديگر به راحتي مي‌توان حدس زد كه چه حكمي صادر مي‌شود؛ محروميت هم از ميوه و هم از چاقو براي هميشه!

Sunday, January 22, 2006

مرگ نهنگ سرگردان در قلب شهر لندن


بي‌بي‌سي- نهنگ راه گم کرده ای که از رود تيمز در مرکز شهر لندن سردرآورده بود پس از دو روز سرگردانی در اين رودخانه طی عملياتی که برای بازگرداندن او به دريا انجام گرفت، ساعت هفت عصر يکشنبه (به وقت گرينويچ) جان باخت.

اين پيشنهاد را جدي بگيريم

يكي از مخالفان جدي رفتارهاي حسين درخشان در دنياي مجازي هستم اما اين دليل نمي‌شود وقتي حرفي حسابي مي‌زند، كينه‌توزانه برخورد كنم و نسبت به آن بي‌تفاوت باشم يا مثل لوطي عنتري برايش شكلك درآورم.
البته پيشنهاد اخير درخشان يك بار در جلسه وبلاگ‌نويسان با دكتر معين مطرح شد و به نتيجه هم نرسيد ولي بد نيست كه درباره آن در شرايط فعلي جدي‌تر فكر شود:

.
" بگذاريد پيشنهادم را که مدتی است در ذهن می‌پزم همين جا مطرح کنم.
به نظر من وقت آن است تا مايی که حدودا ايده‌ی اصلاح‌طلبی را در کل قبول داريم، دور هم جمع شويم و يک گروه همفکری مجازی درست کنيم، مستقل از اصلاح‌طلبان و حزب مشارکت. بعد به عنوان يک گروه موثر که با توافق و به شيوه‌ای دموکراتيک ولی بی‌مرکز می‌توانيم با خودمان حداقل ۲۰، ۳۰ هزار رای برای يک فهرست يا فرد خاص ببريم. آن وقت با همين گروه هم‌فکر به شکل گروهی موثر در داخل اصلاح‌طلبان بر روند حرکت سياسی آنها تاثير بگذاريم و در واقع آنها را به جلو هل دهيم.
با اينکه در کل روش و تفکر اصلاح‌طلبان را قبول دارم، ولی به نظرم ما به‌دليل اختلاف ارزشی يا حداقل نسلی‌ای که با آنها داريم نمی‌توانيم هميشه آويزان آنها باشيم.
من در سفر کوتاهم به ايران موقع انتخابات و گذراندن چندين ساعت در مرکز ستاد دکتر معين متوجه شدم که جوان‌های اصلاح‌طلب به انداز‌ه‌ای که در اصلاح‌طلبان حضور دارند، نفوذ ندارند. در صورتی‌ که هميشه همين جوان‌ها ده‌ها هزار رای خيلی حساس برای آنها آورده‌اند.
"
كل مطلب...

Saturday, January 21, 2006

عكس بو دار

نمي‌دانم چرا از اين عكسي كه دو سال قبل گرفتم هنوز بدم مي‌آيد. يك جورهايي بوي پدرسوختگي مي‌دهد اين عكس. شما چطور؟ شما هم چنين حسي را داريد؟

Friday, January 20, 2006

يك طرح مثبت


به نظرم اين طرح گام بزرگي است به سوي رفع معضل تردد خودروهاي فرسوده در تهران و شهرهاي بزرگ كه دولت خاتمي متاسفانه در انجام آن ناكام ماند:
رييس سازمان حفاظت محيط زيست با اشاره به اين كه مالكان خودروهاي فرسوده معمولا از قشر كم‌درآمد و مسافركش هستند، گفت: براي اين كه به اين قشر صدمه وارد نشود و آنها نيز صاحب خودرو شوند در بودجه سال 85 وامي تا سقف 5 ميليون تومان با كارمزد زير 10 درصد در نظر گرفته شده است تا مالكان اين خودروها مجبور نباشند سودهاي 24 درصد براي جايگزيني خودروهاي خود بپردازند. از سوي ديگر مالكان خودروهاي فرسوده بدين ترتيب از سال آينده مي‌توانند به سليقه خود خودروي جايگزين را تهيه كنند و الزاما اين امر نبايد از يك كانال خاص صورت گيرد.
كل مطلب...

در سوگ م.آزاد

عجيب اين دست يادداشت‌هاي بهنود را مي‌پسندم:
محمود مشرف آزاد تهرانی [م.آزاد] شاعر نجيب روزگار ما بر خلاف آرزوئی که در برنامه راديوئی چهارم کرده بودم، سرانجام نماند و درگذشت. بايدم يادی کردن از او، اول آن که به مصداق کسی که کلمه ای به من آموخت، بنده اويم، بايد از او که معلم من بود، يادی کنم. ديگر آن که آزاد شاعر خوبی و نجيب بود. در صف شاعرانی که اگر به قله نرسيدند هم در کمره سنگری مستحکم برای خود داشتند.

Thursday, January 19, 2006

يك عده آدم مريض در وبلاگ(توالت)‌ آدم‌هاي مريض‌تر از خود عليه اين و آن به اسم كساني ديگر كامنت مي‌گذارند. واقعا نمي‌دانم غير از "مريض" چه اسمي ديگر مي‌توان روي اين‌ها گذاشت. بدبختانه اين دنياي وبلاگ‌هاي فارسي به قدري آلوده شده است كه كم‌كم دارد به سمتي مي رود كه در آينده نزديك داشتن وبلاگ نوعي كسر شأن تلقي شود؛ يعني به نوعي بار منفي براي دارنده وبلاگ بوجود آورد و طرف خجالت بكشد كه وبلاگ‌نويس است و آنرا پنهان كند.